هرگاه خداوند، بنده ای را گرامی بدارد، او را به دوستیِ خود مشغول می سازد . [.امام علی علیه السلام]
طریق
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» عده‌ای برای خود امپراطوری اقتصادی ایجاد کرده‌اند

  آیت‌الله مصباح یزدی
عده‌ای برای خود امپراطوری اقتصادی ایجاد کرده‌اند

 اشاره:متن زیر گفتگو با آیت‌الله مصباح یزدی در مورد مسائل بنیادین و زیربنایی اقتصاد است. در این گفتگو وی بر لزوم درک زمینه‌های جهانی و روابط بین‌الملل برای پایه‌ریزی بنیان‌های اقتصاد اسلامی تاکید کرده است.

 خبرگزاری موج در گفتگویی دوستانه و صمیمانه پای صحبت این عالم وارسته نشسته است تا چالش‌های اقتصادی جمهوری اسلامی را چه از دیدگاه اقتصاد اسلامی و مبنایی و چه از دیدگاه راهبردی بررسی کند.

 اجرایی شدن اصل 44 قانون اساسی چه میزان می‌تواند به تحقق اهداف در نظر گرفته شده حکومت اسلامی به ویژه عدالت کمک کند؟

 تحقق اصل 44 قانون اساسی در زمره اهداف عالیه انقلاب اسلامی است و آن هم به این دلیل که حکومت اسلامی برای تحقق عدالت در جامعه باید تلاش و کوشش کند. بنابراین حکومت اسلامی برای رسیدن به این هدف باید بصورت دقیق این اصل را در سیاست‌گذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌ها به اجرا درآورد.

 سازوکار لازم برای اجرایی شدن این اصل باید چگونه از سوی حکومت اسلامی ایجاد شود؟

 برای اجرا شدن این اصل چند پایه لازم است که هر کدام از این پایه‌ها سازوکارهای مربوط به خود را دارد. یکی از آن سه پایه اصلی برای اجرا شدن این اصل مباحث تئوریک و نظری پیرامون مسائل اقتصادی به‌خصوص از دیدگاه اسلامی است. از آنجا که این مباحث جزو مباحث حکومتی است لذا مباحث کلان اقتصادی در این حوزه باید مورد توجه و دقت نظر قرار گیرد.‌

 تا ما ندانیم که نظر اسلام پیرامون مباحث کلان اقتصادی چیست، تلاش برای اسلامی کردن اقتصاد و تحقق اهداف اقتصاد اسلامی، تلاش بی‌هدفی است. بدون شک، باید نظرات اقتصادی و مدیریت کلان جامعه روشن شود.

 همانطور که می‌دانید مباحث تئوریک، منطقی و چارچوب‌مند است اما در اقتصاد اسلامی بخش ارزش‌های اسلامی هم مدنظر است.

 برای تبیین این موارد نیازهایی اکنون در این بعد احساس می‌شود؟

 این بخش‌ها احتیاج به متخصصینی دارد تا پیرامون آنها به تبادل‌نظر بپردازند لذا اساتید حوزه و دانشگاه هر دو باید تلاش کنند تا در تحقق این هدف به نتیجه برسیم و بتوانیم تئوری‌هایی که منطبق با مسائل جامعه است بدست بیاوریم.

 از اوایل انقلاب ضرورت این کار روشن بوده و در ستاد انقلاب فرهنگی در دوران حضرت امام(ره) هم این نگرش وجود داشته و اکثر افرادی که هم‌اکنون در این حوزه (اقتصاد) تلاش می‌کنند از همان دوران مشغول فعالیت بوده‌اند.

 این پایه اول اگر به درستی انجام می‌پذیرفت یعنی تئوری‌های منطبق با جامعه ما و نظرات اسلامی تبیین و در مرحله بعد براساس آنها سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی می‌شد، آیا در راستای تحقق اقتصاد اسلامی به هدف رسیده بودیم؟! پاسخ به این سؤال منفی است زیرا که این هدف دو رکن دیگر هم دارد.‌

 پایه دوم بیشتر به مسایل سیاسی و بین‌المللی مربوط می‌شود.

 ما در تئوری‌های اقتصادی تمامی مسایل بالفعل جامعه را با مسایل پیرامونی مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهیم. برخی مسائل متحده است و پیرامون آنها آیه و روایت خاصی وجود ندارد و باید براساس قواعد اصولی تبیین گردد. بسیاری از مسایل باید صورت مسأله‌اش درست تبیین گردد.

 این مسأله علاوه بر آشنایی با فقه اسلامی و اقتصاد دانشگاهی، احتیاج به آشنایی مسایل جاری جهان و بین‌المللی ارتباط دارد.

 برای بهتر اجرا شدن و رسیدن به اهداف اسلامی با توجه به نبود نمونه مشابه چه کارهایی باید صورت گیرد؟

 از آنجا که نمی‌توانیم مسایل اقتصادی را در چارچوب کشور خود مطرح کنیم لازم است با مسائل جهان و اتفاقات سیاسی و اقتصادی که رخ می‌دهد آشنا و آگاه باشیم زیرا مسائل اقتصاد نو با جهان پیوند دارد. ما نمی‌توانیم تئوری خاصی را طرح کنیم و بخواهیم بدون در نظر گرفتن شرایط واقعی آن را در جامعه عملی سازیم زیرا که در تعاملات اصطکاک پیدا می‌کنیم.

 لذا باید یک جنبه ثانوی در مسایل اقتصادی لحاظ کنیم آن هم به خاطر شرایط بین‌المللی و جهانی و ارتباط ما با آنها و پیش‌بینی شرایط آینده که بوجود می‌آید.

 تا چند دهه اخیر هیچ‌کس در مورد مالکیت فوق اتمسفر و کرات آسمانی فکر نمی‌کرد اما امروزه این مباحث مطرح است در واقع مبحث مالکیت گسترش کیهانی پیدا کرده و باید در مورد مالکیت کیهانی نظر بدهیم. ما باید آگاه باشیم که قدرت‌های بزرگ به چه مسایلی فکر می‌کنند و در سیاست‌هاشان چه الگوهایی را برای چه اهدافی در نظر می‌گیرند و از چه شگردهایی برای زیر سلطه قرار دادن کشورهای جهان سومی تلاش می‌کنند. امروز ما به سختی می‌توانیم شگردهای آنها را کشف کنیم از جمله آنها همین شرکتهای چندملیتی است زیرا که قانون خاصی هم جایگاه برای آنها در نظر گرفته نشده است.‌

 با توجه به موارد گفته شده به نظر باید با بررسی علمی و همه‌جانبه نوآوری داشته باشیم تا بتوانیم حضور داشته باشیم؟

 با وجود این مسایل، ما یک بینش فوق‌اقتصادی لازم داریم بینش سیاسی اقتصادی تا بتوانیم مسایل روز را درست بفهمیم و برای آینده درست پیش‌بینی داشته باشیم.

 تبیین شرایط اقتصاد بین‌المللی ظرافت‌های خاصی را دارد که برای پی بردن به آن باید فنون لازم را فرا گرفته باشیم. این مسأله صرفاً کار یک استاد دانشگاه اقتصاد نیست، بلکه یک بینشی است که به عنوان پایه دوم در مسایل اقتصادی باید وجود داشته باشد.

 ‌از ترکیب تئوریهای اقتصادی اسلام و آگاهی از شرایط اقتصاد سیاسی جهان، سیاست‌های اقتصادی ما بدست می‌آید و ارتباط اقتصادی جهانی تبیین می‌گردد.

 بعد از این دو پایه آیا مشکلات اقتصادی ما حل می‌شود و اگر بالفرض تمامی کارشناسان ما هم بالاجماع به نقطه نظر واحدی برسند اقتصاد اسلامی محقق می‌گردد؟!

 این امر اصلاً محقق نمی‌شود به دلیل این‌که تاکنون در بعد نظری موفق بوده‌ایم وقتی می‌خواهیم مسایل نظری را در جامعه اجرا کنیم، در بعد عملی دچار اشکال می‌شویم زیرا که در این رابطه منافع مجریان مد نظر قرار می‌گیرد.

 به نظر با این مباحث نظری قدرت اقتصادی یکی از لازمه‌های موفقیت این نظریه باشد شما با این مسئله موافقید؟

 عده‌ای هستند که به خاطر شرایط و ویژگی‌هایی که داشته‌اند، توانسته‌اند برای خود امپراطوری‌های اقتصادی ایجاد کنند و حتی در عرصه بین‌المللی وارد شده‌اند آیا آنها حاضرند از منافع شخصی خود بگذرند؟! آیا بدون قدرت مالی، حکومت‌های اسلامی می‌توانند با جهان تعامل داشته باشند؟! ما باید به هرحال قدرت اقتصادی را به وجود آوریم اگر توانستیم تکنولوژی و نیروی انسانی را به کار گیریم و قدرت اقتصادی در عرصه بین‌المللی پیدا کنیم آن‌وقت می‌توانیم در جهان حرفی برای گفتن داشته باشیم و دیگران حرف ما را گوش کنند در غیر این‌صورت کسی به حرف ما گوش نمی‌کند.

 با این تفسیر آن دو پایه اولی که تبیین کردیم در هم می‌ریزد زیرا که این فکر تئوری‌های اقتصادی و مسایل بین‌المللی را هرطور که بخواهد تفسیر و تحلیل می‌کند زیرا که رسیدن به قدرت اقتصادی برای آن اهمیت دارد. از طرف دیگر چون در حکومت اسلامی هم این مباحث را طرح می‌کنیم به قدرت رسیدن حکومت اسلامی را در کسب قدرت اقتصادی می‌دانیم.

 به نظر نیاز به راه‌حل و یا راهکارهای جدیدی داریم نظر حضرتعالی در این خصوص چیست؟

 برای اینکه این مسأله به نحوی حل شود که در راستای تحقق حکومت عدل جهانی حضرت ولی‌عصر باشد، لازم است در دیدگاه سیاسی اسلام با تأمل، مسأله را دنبال کنیم تا راه‌حلی برای آن پیدا نماییم و این کار بسیار دشواری است.‌

 اگر بخواهیم تنها در بعد نظری تلاش کنیم و به بعد عملی آن توجه نداشته باشیم، به راحتی این امر محقق می‌شود. بنابراین باید اول درصدد این باشیم که هدف ما از طرح این موضوعات چیست. اگر به دنبال تحقق حکومت اسلامی و اقتدار این حکومت هستیم نمی‌توانیم مسایل اقتصادی را بدون در نظر گرفتن مسایل سیاسی طرح کنیم، آن هم مسایل سیاسی مبنایی، تحقق این امر بسیار دشوار است اما البته شدنی است ولی احتیاج به برنامه‌ریزی، سیاست‌گذاری، تلاش و کوشش جدی و مخلصانه دارد.‌

 آیا راههای دیگری در این خصوص وجود دارد؟

 یک راه هم این است که به عنوان کارشناس اقتصادی نظر دهیم و نسبت به مسایل سیاسی بی‌تفاوت باشیم.

 راه دیگر هم این است که ببینیم مسایل اقتصادی به چه سمتی می‌رود برای آن تئوری‌سازی کنیم و درواقع متخصصان این فن‌آوری باشند در دست قدرت.

 نسبت به تحقق هدف اول من چندان امیدی ندارم زیرا که در طول چندین سالی که از تحقق حکومت اسلامی می‌گذرد به افرادی که امید داشتیم تا در راستای اقتدار حکومت اسلامی تلاش کنند کاری جدی صورت نگرفته است. پایشان به قدرت که رسید خود را گم کردند. فرمانده جنگ بودند در جنگ جانشان را در دست گرفتند و جنگیدند اما بعد که پول و مقامی بدست آوردند یادشان رفت. حلال و حرام را هم فراموش کردند گفتند راهش پیدا می‌شود که تئوری برای ما بسازند و درست کنند.

 آن چیزی که خطرناک است این است که ما زحمت بکشیم و تئوری بسازیم و بعد طاغوتیان بیایند بهره‌اش را ببرند.

 هدفمان این باشد که اگر یک روز کسی گفت من نمی‌دانستم حکم اسلام چیست حجت تمام شده باشد ولی تجربه عملی نشان نمی‌دهد که خیلی طرفدار داشته باشد. (آنچه که مهم است تقوی است اگر تقوی نباشد تمام این حرفها بر باد است). شما هم اگر هدفتان این است که اقتصاد اسلامی به راه بیندازید، نمی‌توانید. از شما زرنگ‌تر وجود دارد.

 اما اگر هدفتان اتمام حجت است، خوب است. البته اما منفی‌گرا نیستیم تجربه‌اش را در زمان حضرت علی دیده‌ایم. مگر رهبریش ضعیف بود؟ چه کمبودی داشت؟ اما نشد! البته مردم ما خیلی بهتر از زمان حضرت علی هستند اما باید واقعیت‌گرا باشیم.

 چون کشور اسلامی است مردم می‌گویند اگر آن چیزی که مسئولین عمل می‌کنند اسلامی است پس نتیجه‌اش کجاست و اگر اسلامی نیست چرا نیست؟

 جواب این سؤال را مقام معظم رهبری چند سال پیش فرمودند ما در راه اسلامی شدن چندین مرحله داریم: یک مرحله انقلاب و ساقط کردن رژیم طاغوت مرحله بعد نظام اسلامی را برپا کنیم بعد دولت اسلامی را تشکیل دهیم و بعد جامعه اسلامی بسازیم، فقط 2 مرحله‌اش را تشکیل دادیم.

 ابشان از من و شما به مسائل اسلام و جامعه واردتر هستند در شرایطی بودیم که ایشان صلاح دیدند این را به مردم بگویند. امام خمینی می‌فرمودند بویی از اسلام رسیده به ما. (ما باید این را به مردم بفهمانیم آرام آرام).

 اگر اسلام به معنای کاملش بخواهد اجرا شود خیلی شرایط می‌خواهد، بزرگترین مانع خود ماییم، نخبگان جامعه. هرگاه با منافعمان نخواند بهم می‌ریزیم.

 بزرگترین آسیب ما از این نیست که کسی که آشنا به مسائل اقتصادی نیست مسئولیت‌های کلیدی اقتصادی می‌گیرد؟

 توقع اینکه مسئولین ما از 3 پایه در حد اعلی باشند، رویاست. اگر این میسر نبود باید تنزل کنیم (رها که نمی‌توان کرد) پس آنکه فرایند امتیازاتش بیشتر است آن را انتخاب کنیم.‌

 این تصور قشری‌گرایانه است و آن اینکه هر کاری را به خدا نسبت می‌دهیم و مسئولین نظام اسلامی یعنی نماینده خدا و امام زمان... هر کاری که می‌کند به حساب آنهاست. شاید دلیلش هم پا برجا کردن حکومتمان باشد.

 برای فرهنگ‌سازی و اجرایی کردن امور نیاز به چه مواردی باید مدنظر قرار گیرد؟

 من جور دیگر وارد می‌شوم. ایده‌آل این است که مسئولین فرهنگی در همه شاخه‌های فرهنگی کار کنند به صورت ارگانیستی نه جزیره‌ای، مسئله مهندسی فرهنگی.

 برای مثال در جبهه جوانانی بودند با کمال اخلاص که بعضی‌ها از اول خوب بودند و بعضی دیگر در جریان جبهه گوهر شدند. خوب جنگ تمام شد و آنها که به امید زیارت سیدالشهدا و شهادت برگشتند از جبهه، توقع داشتند جامعه را می‌خواستند همان‌طور پیدا کنند، اما نبود. نمی‌تواند آرام بگیرد. می‌رود سراغ مراکزی که احتمال می‌دهد دوای دردش باشد می‌رود می‌بیند نه خبری نیست. اما او جوینده و تشنه است. کسانی پیدا می‌شوند شیاد که ادعا می‌کنند آن چه را تو می‌خواهی ما داریم. او تشنه است و به دام می‌افتد.

 این در جامعه هست یا نه؟ بعد از جنگ این‌ها چقدر زیاد شده انواع مکتب‌ها و ادعای امام‌زمان و خداشدن... این را می‌رساند که نیاز هست و پاسخ داده نشده. وقتی دوای اصلی پیدا نشود دنبال تقلبی‌اش می‌رود.

 حالا این تقصیر کیست، پیدا کردنش به درد ما نمی‌خورد. کار ما این است که کالای اصلی را در دسترس جوان قرار دهیم تا دنبال تقلبی‌اش نرود.

 مسئله دیگر اینکه گاهی افراد مخلص هستند اما فقط در یک بُعد پیشرفت کردند و بُعد دیگرش را از دست داده‌اند به خاطر همین می‌گوییم باید ارگانیستی عمل کنیم. یک نفر مثلاً فقط سینه‌زنی می‌کند دیگر به سیاست و رفتار زن و بچه و... کاری ندارد ما چه بگوییم به او؟ مثل کسی که بهش می‌گوییم آش را با نمک باید باشد، آن وقت بردارد یک کاسه نمک را 2 قاشق آش بریزد و بخورد!‌

منبع

نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( جمعه 87/3/24 :: ساعت 11:33 عصر )
»» آیت الله محمد تقی مصباح یزدی

آیت الله محمد تقی مصباح یزدی: دست اندرکاران پژوهش اجازه دهند نوآوری، فکر ، روش ها و بحث های جدید مطرح شود
رییس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) گفت : منظوراز تحول، تحول لغوی نیست؛ منظور دگرگونی است که رو به کمال باشد.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی در همایش » تحولات بایسته درآموزش های علوم اسلامی و انسانی » که در دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی برگزار شد، اظهار داشت: منظور ازتحول، تحول لغوی نیست؛ بلکه منظور دگرگونی است که رو به کمال باشد، تازه های مفیدی عرضه کند، روش های بهتری را به کار گیرد و در یک کلام تحول مثبت و مطلوب رو به کمال مد نظر می باشد.
وی افزود: دغدغه اصلی روحانیت، علوم اسلامی است که هم اقتضای شغل، حرفه و صنف آنهاست و هم اقتضای نیازهای جامعه است که امروز به دلایل مختلف اثبات شده است که نیاز به معارف اسلامی در همه دنیا از جمله کشور ما روزافزون است.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی ادامه داد: تلاش های مختلفی با انگیزه های مختلف صورت می گیرد و تغییرات نادرست و شبهاتی القا می شود که مسیر صحیح علوم اسلامی ازمسیر خود منحرف شود، بنابراین ضرورت دارد که در برابر این فعالیت ها، فعالیت های جدی تر و قوی تری صورت گیرد.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی تصریح کرد: تحول در علوم لازم و جریانی طبیعی است، به طوری که در تاریخ فقه نیز تحولات زیادی شاهد بوده ایم و کتاب های قدیمی فقه خلاصه ای از روایات بوده است تا اینکه از زمان شیخ مفید و شیخ طوسی فقه دچارتحولاتی شد و مراحلی را گذراند تا به اینجا رسید.
عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم یادآورشد: در تاریخ فقه تحولات زیادی را شاهد بوده ایم و گاهی چنان شده است که فتواها تغییر کرده و این بدین معنا نیست که بدعتی در دین نهاده شده است هرچند گاهی قضاوت های عامیانه ازجانب برخی صورت گرفته است.
وی افزود: تعصبات باعث
می شود پیشرفت علم، کند و نیروها صرف اصطکاک شود که این امر آفتی بر سر راه تحولات می باشد.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی با بیان اینکه تحولاتی که در علم پدید می آید گاهی مربوط به اشخاص است و عوامل دیگر تاثیر چندانی ندارند و این ذوق، استعداد و تلاش یک فرد است که باعث تحول می شود، ابراز داشت: آنچه که می بایست تشویق شود مقابله با حالت وارفتگی و
محافظه کاری است که در عده ای دیده می شود و این افراد
علاقه ای به تغییرات و تحولات ندارند، که اگر تحولات نبود شیخ مفید و شیخ طوسی نیز ظهور
نمی کردند.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی خاطرنشان کرد: باید
دست اندرکاران تحقیق و پژوهش را تشویق کرد که اجازه دهند نوآوری، فکر جدید، روش های جدید و بحث های جدید مطرح شود، البته منظور از این نوآوری ها بدعت گذاری و تغییر احکام دین و ارزش های اسلامی نیست، بلکه منظور استفاده از استعدادها و نعمت های الهی با بهره برداری بیشتر و بهتر است.
وی ادامه داد: برای اینکه یک تحول فطری و طبیعی در جهت پیشرفت علم صورت گیرد، احتیاج به ایجاد یک عامل جدید در جامعه نیست، بلکه نیاز به تقویت و پرورش استعدادها و تشویق کسانی است که نظریات و افکار جدید و نو دارند و نیاز به مبارزه با تعصبات است که باید صورت گیرد.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی اظهار داشت: عامل جدیدی که امروزه در تحقیق و پژوهش انقلابی ایجاد کرده است، دسترسی به تکنولوژی جدید آموزشی و پژوهشی از قبیل کامپیوتر و اینترنت است و جا دارد که ما از این پیشرفت ها حداکثر استفاده را بکنیم.
وی درخصوص تهاجمات فرهنگی علیه اسلام اظهارداشت: هجوم عجیب و همه جانبه ای به تمام مبانی، باورها و ارزش های اسلامی صورت گرفته است
و عده ای با بودجه های کلان هیچ کاری جز تخریب اسلام ندارند و برای این منظور شیوه های مختلفی را به کار می برند که واقعا وحشت آوراست.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی افزود: حوزه های ما با شرایط کنونی پاسخ گوی نیازهای جامعه نیست و این یکی از
زمینه هایی است که باید در آن تحول صورت گیرد.
وی تصریح کرد: زمانی
می توانیم برای حوزه تصمیم گیری کنیم که آن را بخشی از ارگان آموزشی کل کشور در نظر بگیریم، یعنی باید اول فکری برای مجموع دستگاه آموزش کشور کنیم تا حوزه جایگاه خود را در این مجموعه پیدا کند و باید در کشور مهندسی فرهنگی داشته باشیم.
وی ادامه داد: هیچ گاه در تاریخ اسلام، تا این اندازه اسلام درخطر نبوده است که امروز درخطر است، عرصه های مختلف زندگی امروزه ما مشمول فرهنگ الحاقی شده و این فرهنگ در عرصه های مختلف خود را نشان می دهد.
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی خاطر نشان کرد: آنچه که ما امروز از دین داریم به برکت تلاش های افراد صالح گذشته است و دنیا زدگان کاری برای دین انجام نداده و گاها مشکلات و بلاهایی بر سر دین آورده اند.

منبع



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( دوشنبه 87/3/20 :: ساعت 6:24 عصر )
»» جایی که اصول اسلام در خطر است،

  گفتاری از آیت‌الله مصباح یزدی
جایی که اصول اسلام در خطر است، زهرا(س) هم باید فدا شود

 اشاره: واکاوی سیره اهل بیت علیهم السلام در جامعه ای که بر فراز آن پرچم امیرمومنان (ع) به اهتزاز در آمده بی شک از جمله ضروریات است. چه اینکه طریق زندگی شرافتمندانه را تنها باید در مرام وحیانی وکلام نورانی آن ستارگان هدایت جست  و نزد خداوند متعال برای رفتار خود به کردار آنها احتجاج کرد چراکه به فرموده حضرت مهدی ارواحنا له الفدا حجت خداوند بر خلق تنها ائمه معصومین علیهم السلام هستند "نحن حجت الله علی الخلق"

 ایام شهادت سیده زنان عالم حضرت زهرای مرضیه (س) بهترین فرصت برای سیر در سیره عملی و درس آموزی از حرکت دختر رسول اعظم (ص) است. اما متاسفانه غفلت از این مهم بعضا باورهای عمومی را نسبت به عملکرد حضرت زهرا (س) به خصوص بعد از وفات پیامبر اکرم (ص) به سمتی سوق داده که نه تنها در شان آن بزرگوار نیست بلکه بر خلاف منش ایشان می باشد.

 اصلاح و شفاف سازی تصورات مبهم و نادرستی که از زندگی ایشان در میان عوام جامعه رواج یافته از جمله مواردی است که نباید در قبال آن بی اعتنا بود. آیت الله مصباح یزدی در گفتار زیر به تحلیل برخی از این ذهنیت های نادرست پرداخته است:

 بزرگترین مصیبت حضرت زهرا (س)

 به مناسبت این ایام شایسته است هم درباره ویژگی‌های شخصیتی حضرت زهرا(س) و هم درباره ماجرای زندگی و ستم‌های فراوانی که از طرف امت اسلامی بر ایشان روا داشته شد و چیزهای دیگری از این قبیل صحبت کنیم. به هرحال، برای بسیاری از ارادتمندان به اهل بیت و کسانی که صادقانه به فاطمه زهرا(س) عشق می‌ورزند، تصورات مبهم و نادرستی از زندگی ایشان وجود دارد.

 واقعیت این است که اگر از بسیاری از مردم سؤال کنیم، بزرگ ترین مصیبتی که به حضرت زهرا(س) وارد شد، چه بود و حضرت برای چه در مقابل حکومتی که آن زمان تشکیل شده بود، به مخالفت برخاستند، شاید کم نباشند کسانی که بگویند از طرف پیغمبر اکرم(ص) مزرعه‌ای به حضرت زهرا(س) واگذار شده بود که ایشان و فرزندان‌شان از آن ارتزاق کنند ولی خلیفه وقت به دلایلی از آن ها گرفته بود. حضرت زهرا(س) هم که دیدند حق‌شان غصب و راه درآمد خانواده‌شان مسدود شده است، ناراحت شدند و بعد از پیغام‌ها و گفتگوهایی آمدند تا به عنوان دادخواهی حق‌شان را بگیرند ولی دولت وقت، حق ایشان را نداد و این، منشأ اختلاف شد، تا آن جا که حضرت مریضه شدند و بعد از چند روز از دنیا رفتند و همه عزاداری‌ها و گریه‌ها برای این است که ابتدا مزرعه حضرت زهرا(س) را غصب و بعد هم به ایشان بی‌احترامی کردند. این تصویری است که شاید اکثریت عوام ما از زندگی حضرت زهرا(س) داریم.

 به نظر من ظلمی که با غصب فدک به حضرت زهرا(س) شد، کمتر از این ظلمی است که ما به حضرت می‌کنیم. معرفی شخصیت حضرت زهرا(س) به این صورت، بزرگ‌ترین جفا است. یعنی آن شخصیتی را که همه عالم برایش به اندازه یک بال مگس ارزش نداشت، چنان معرفی کنیم که به خاطر یک مزرعه آمد، اینهمه داد و فریاد کرد که باعث بی‌احترامی به ایشان و سرانجام فوت آن حضرت شد. آیا جفا بالاتر از این می‌شود؟! باید توجه داشته باشیم که مسأله، چیز دیگری است. حتی در شأن مؤمن متوسط هم نیست که برای مال دنیا این جور اظهار ناراحتی نماید و به تعبیر عامیانه دق کند که چرا مالش را خوردند. پس مسأله چیست؟ برای مظلومیت حضرت زهرا و اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین) همین بس که هنوز هم این جریان برای بسیاری از مردم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد و این تصور نادرست در ذهن‌هایشان حاکم است.

مسأله این است که اسلام یک سلسله اصول و مبانی و ارزش‌های اساسی دارد. شاید بهترین بیان، همان است که «کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السَّماء»؛ دین به یک درختی می‌ماند که ریشه‌هایی دارد؛ این ریشه‌ها باید استوار بماند و محکم باشد. شاخه‌های درخت در اثر باد حرکت می‌کند، برگ‌ها گاهی خشک می‌شود و می‌ریزد، گاهی میوه می‌دهد و گاهی نمی‌دهد ولی تا هنگامی که ریشه درخت محکم است، انتظار می‌رود که اگر امسال سرما آمد و یا خشکسالی شد، سال دیگر جبران شود؛ اما اگر ریشه عیب کند، طولی نمی‌کشد که تنه درخت و شاخه‌ها هم می‌خشکد و از بین می‌رود. وظیفه اصلی پیامبر اسلام(ص) و جانشینان او در درجه اول تحکیم آن ریشه‌ها است؛ در صورتی که آن‌ها ضربه بخورد، دیگر جبران نمی‌شود.

 اگر رهبر جامعه اسلامی احساس کند برخی در ظاهر برگ‌ها را تمیز می‌کنند و حتی اجازه می‌دهند احیاناً گل‌هایی هم به بار بیاید؛ ولی می‌داند دارند ریشه را می‌خشکانند‌، باید با تمام توان آن ریشه را حفظ کند و به مردم بفهماند که فریب آرایش شاخ و برگ‌ها را نخورند. این آرایش شاخ و برگ‌ها وقتی می‌تواند وقتی مفید باشد که ریشه ثابت باشد. اگر ریشه لطمه بخورد، این‌ها دوامی نمی‌آورد و امروز یا فردا شاخه‌ها و برگ‌ها و میوه‌ها هم خشک می‌شود و از بین می‌رود.

 از روز رحلت پیغمبر اکرم(ص) قبل از این‌که جنازه ایشان را دفن کنند، کسانی تیشه در دست گرفتند و به ریشه اسلام زدند؛ البته نه این که به صراحت اعلام کنند ما می‌خواهیم چه کنیم، بلکه با کمال فریبکاری و سیاست‌بازی، قیافه حق به جانب به خود گرفتند که ما می‌خواهیم اسلام را حفظ کنیم! هنوز جنازه پیغمبر(ص) دفن نشده؛ اول باید یک جانشین برای پیغمبر(ص) تعیین کنیم؛ امتی که رئیس نداشته باشد، از بین می‌رود؛ ما به‌خاطر این‌که از فتنه جلوگیری شود، زود اقدام کردیم تا یک جانشین برای پیغمبر(ص) درست شود و او بتواند جامعه اسلامی را حفظ کند! حضرت زهرا(س) فرمود: «زعمتم خوف الفتنة الا فی الفتنة سقطوا و انّ جهنم لمحیطة بالکافرین». هنوز جنازه پدرم دفن نشده بود که شما درصدد برآمدید اساس اسلام را از بین ببرید، عذرتان این بود که ما می‌ترسیم فتنه واقع شود؛ پس فتنه گر شمایید و فتنه بر شما احاطه دارد و الان جهنم بر شما احاطه کرده و خودتان نمی‌فهمید.

 اهل سقیفه چه کسانی بودند؟

 اگر ما در همین یک جمله دقت کنیم و بفهمیم آن زمان چه خبر بود، از چه راهی وارد شدند و چه جور مردم فریب خوردند و خشت نخست از اول، کج کار گذاشته شد و مردم پذیرفتند، بسیاری از مسائل روشن خواهد شد. مردمی که پذیرفتند، کفار و مشرکین نبودند؛ این‌ها کسانی بودند که 70 روز قبل، پای منبر پیغمبر(ص) در غدیرخم بودند و همین‌ها در جنگ‌ها شرکت کرده بودند. در بین آن‌ها هنوز معلولا‌ن جنگی بود، کسانی که اموالشان را در راه اسلام صرف کرده و از خانه‌هایشان برای اسلام آواره شده بودند، فرزندانشان را در راه اسلام داده بودند و... اینها که در سقیفه جمع شدند، کفار نبودند. [باید] بفهمیم مصیبت حضرت زهرا(س) چه بود وچه کسی منشأ این مصیبت شده بود و ایشان در مقابل این جریان چه وظیفه‌ای احساس کرد و چگونه به آن عمل نمود؟

 اساس نظریه اسلام در باب حکومت این است که حاکم اسلامی باید از طرف خدا تعیین شود. زمان پیغمبر(ص) خود ایشان حاکم بود: «النّبی اولی‌ بالمؤمنین من انفسهم»، «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول». البته بسیاری از همین مسلمان‌ها زمان خود پیغمبر(ص) هم این‌ها را باور نداشتند و هنگامی که ایشان دستوری می‌دادند، اطاعت نمی‌کردند. به‌هرحال، شمای کلی جامعه اسلامی در آن زمان پیدا بود: رهبر، پیغمبر(ص) است که از طرف خدا تعیین و آیه در شأنش نازل شده «النَّبی اولی‌ ِبالمؤمنین من انفسهم» و آیات دیگری که تصریح می‌کند همه باید از پیغمبر(ص) اطاعت کنند. انکار حکومت پیغمبر اکرم(ص) به منزلهِ انکار اصل اسلام بود. در آن زمان نمی‌توانستند دربارهِ حکومت پیغمبر(ص) تردید کنند؛ کلام در بعد از حکومت بود. همه امیدها به این بود که وقتی پیغمبر(ص) از دنیا می‌رود، قدرت به دست ما می‌افتد و هر کاری دلمان می‌خواهد می‌کنیم!

 اگر حکومت به دست علی (ع) می افتاد...

 وقتی روح از بدن پیغمبر(ص) جدا شد، بلافاصله جمع شدند و گفتند اول باید ما حاکم را تعیین کنیم! همان‌طور که باز در همان خطبه‌ها حضرت زهرا(س) فرمودند، اگر به دستور پیغمبر(ص) عمل نموده و از علی(ع) پیروی کرده بودید، اختلافی بین دو نفر پیدا نمی‌شد «ما اختلف فِیهِ اثنان» ولی شما از اول اختلاف ایجاد کردید و نگذاشتید کار به دست کسی بیفتد که بتواند این کشتی را به ساحل برساند. برای مظلومیت حضرت زهرا(س) همین بس که هنوز هم ما درست نمی‌دانیم درد اصلی حضرت چه بود و برای چه می‌سوخت؟ از کنار خطبه‌های نقل شده از ایشان که در نوع خودش از لحاظ فصاحت و بلاغت، جامعیت و عمق مطالب بی‌نظیر است، می‌گذریم! من نمی‌دانم چند نفر از شما یک بار با دقت، خطبه حضرت زهرا(س) را مطالعه کرده اید. چه بسا چند تا سخنرانی هم در اطرافش کرده باشید. اما باید انسان یک بار این را بخواند و ببیند محتوایش چیست؟ به همین بسنده کرده‌ایم که فدک را غصب کردند و نان فرزندان فاطمه‌(س) را بریدند. آن‌ها خیلی راحت می‌گفتند که خوب! بچه‌های شما هم مثل سایر مسلمان‌ها هستند؛ شما یک مسلمان، آن هم یک مسلمان دیگر، چطور شما باید امتیاز داشته باشید و از یک ملک آباد پردرآمد استفاده کنید ولی مردم دیگر گرسنگی بکشند؟! این حرف، خیلی زود قبول می‌شد. ما هم هنوز همین گونه تحلیل می‌کنیم!

 چرا حضرت زهرا (س) مسئله فدک را مطرح کرد؟

 یک سؤال این‌جا مطرح می‌شود که اگر مسأله این بود، چرا حضرت زهرا(س) روی همین مسأله تکیه نکردند و اول، مسأله ارث و بخشش را مطرح کردند؟! این هم یک مظلومیت دیگر است.

 اگر آن روز حضرت زهرا(س) می‌آمدند در سقیفه و می‌گفتند شما حق ندارید خلیفه معین کنید؛ پدرم، علی(ع) را معین کرد، می‌گفتند یک مسأله خانوادگی است، او می‌خواهد شوهر خودش به قدرت برسد و یک چیزی می‌گوید! می‌گفتند او به فکر ریاست و قدرت است. حرفشان این بود که علی (ع) هم خوب است، یک روز هم ما باید از او استفاده کنیم؛ ولی هنوز زود است، جوان و اهل شوخی است و هنوز آن متانتی را که باید داشته باشد تا خلیفه پیغمبر(ص) باشد، ندارد. بگذارید دو تا بزرگ‌تر و ریش سفید، مدتی کارها را اداره کنند و دولت اسلامی جا بیفتد؛ بعد نوبت علی(ع) هم می‌رسد! این منطق خیلی خوب قابل قبول بود. ما در عمر خودمان چند بار این منطق را دیده‌ایم که مؤثر بوده است. یکی بعد از رحلت مرحوم آیت الله بروجردی(ره) درباره مرجعیت امام(ره) می‌گفتند پیرمردهای دیگری هم در نجف هستند، اول از آن‌ها تقلید شود، بعدها نوبت امام هم می‌رسد! دربارهِ رهبری مقام معظم رهبری هم بار دیگر این حرف تکرار شد که ایشان جوانند و...‌ این منطق شناخته شده‌ای بود وعموم مردم هم زود می‌پذیرفتند.

 اگر حضرت زهرا(س) از ابتدا روی اصل این مسأله تکیه می‌کردند، به کلی متهم می‌شدند به این‌که این‌ها ریاست‌طلب و انحصارجو هستند، می‌خواهند همه چیز برای خودشان باشد؛ پیغمبر از بنی‌هاشم باشد، امام هم از بنی‌هاشم باشد، تا آخر هم می‌خواهند این را ادامه بدهند، این‌ها انحصار‌طلبند! نمی‌خواهند قبایل دیگر در سرنوشت جامعه‌اشان مؤثر باشند. پیرمردهایی هستند که تجربه‌شان بیش‌تر و سیاستشان بهتر است؛ ولی این‌ها اصرار دارند که یک جوانی جانشین پیغمبر شود. این بدتر می‌شد. ادعای آ‌ن‌ها این بود که پدرزن‌های پیغمبر، اسلام را بهتر می‌دانند و تجربه‌شان بیش‌تر است؛ در نتیجه برای این کار شایسته‌ترند.

 اگر حضرت زهرا(س) در مقابل این منطق می‌فرمود شوهر من شایسته‌تر است، حرفش چندان خریدار نداشت و نمی‌توانست اثبات کند. می‌گفتند شما چه بدی از آن‌ها دیده‌اید؟! همیشه صف اول پشت سر پیغمبر، نماز می‌خوانند، دخترهایشان را به عقد پیغمبر درآوردند، همه جور کمکی کرده‌اند!

 اگر می‌خواست اثبات کند که این‌ها صلاحیت ندارند، این کار آسانی نبود. اوّل مسأله‌ای را مطرح کرد تا همهِ مردم با آیات صریح قرآن بفهمند که این‌ها بلد نیستند، حتی در مورد ارث قضاوت کنند. طرح مسألهِ فدک و ارث و... برای اثبات این بود که این‌ها شایستگی قضاوت در چنین مسأله‌ای را ندارند؛ تا همه مردم بفهمند جانشینی پیغمبر(ص) چیز دیگری می‌خواهد و ریش سفید و سابقه در اسلام به تنهایی به درد نمی‌خورد؛ بلکه باید معیارهای دیگری رعایت شود.

 تلاش حضرت زهرا (س) برای روشنگری

 طرح این مسأله، جنبه تاکتیکی داشت. آیا شما باور می‌کنید که حضرت زهرا(س) دلش می‌سوخت که از درآمدش محروم شده است؟! یعنی با شناختی که شما از اهل بیت و حضرات معصومین(سلام الله علیهم اجمعین) دارید، واقعاً باور می‌کنید که حضرت برای نانش این قدر گریه و ناله ‌کرد و حاضر شد درگیر شود و کتک بخورد؛ بعد هم به قول برخی کم معرفت‌ها مثل بنده دق کند که چرا نان بچه‌هایش را بریدند؟! کسی که 3 روز گرسنه ماند؛ روزه گرفت، با آب افطار کرد و غذایش را به مسکین و یتیم و اسیر داد، آن وقت می‌خواست درآمد یک ملک آباد را به خودش اختصاص دهد و مردم محروم باشند؟! این تاکتیک فقط برای اثبات این بود که این‌ها صلاحیت حکومت در یک مسأله ساده ارث را هم ندارند.

 وقتی پرسید چرا ارث من را نمی‌دهید، پاسخ شنید پیغمبر فرموده است ما انبیا ارثی را برای فرزندان‌مان باقی نمی‌گذاریم! «نحن معاشر الانبیاء لا نورث درهماً و لا دینارا»ً! حضرت زهرا فرمود یعنی پیغمبر چیزی برخلاف نص قرآن فرمود؟! قرآن می‌فرماید: «وَ وَرِثَ سلیمانُ داوُدَ»، حضرت زکریا دعا کرد: «فَهَب لِی مِن لَدُنک وَلِیًّا، یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِن آلِ یَعقُوبَ». قرآن می‌گوید انبیا از همدیگر ارث می‌برند؛ آیا پیغمبر اسلا‌م، حرفی برخلاف قرآن زده است؟!حدیث دروغی جعل کردند برای اینکه حضرت زهرا(س) را شکست دهند؛ ولی ایشان در یک جمله، این‌ها را رسوا کرد. بگویند پیغمبر برخلاف قرآن حرف زد؟! عجب پیغمبری! اگر نفرموده پس شما دروغ گفتید! پس عجب حاکمانی که همان اول دارند بر پیغمبر دروغ می‌بندند. این‌ها بهانه بود که عدم صلاحیت این‌ها را برای مردم عوام ثابت کند تا فریب آن ریش سفیدی و عبادت‌ها و حصیربافی‌ها و این حرف‌ها را نخورند.

 با چه بیانی برای مردم بگوید؟ بگوید پیغمبر(ص) حاکم بعد از خود را تعیین کرده؟! خوب خودشان هفتاد روز پیش دیدند پیغمبر(ص) دست علی(ع) را بلند کرد و گفت «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، این‌ بود که کار تاکتیکی انجام داد.

 ما خیال می‌کنیم اصل مسأله همین فدک بود و ما شخصیت حضرت را تنزل می‌دهیم به انسانی که دلش برای ملک دنیا می‌سوزد و گریه می‌کند.

 اگر به او بگویند دختر پیغمبر! تو می‌بینی که اسلام در خطر است، اگر بین مسلمان‌ها اختلاف بیفتد، اساس اسلام از بین می‌رود، دشمن‌ها اطراف کشور اسلامی را احاطه کرده‌اند، اگر ضعفی در مرکزیت اسلام پدید آمد، دشمنان حمله می‌کنند و اساس اسلام از بین می‌رود، آیا حالا جای این است که دربارهِ یک ملک با خلیفه وقت درگیر شوی؟! مخصوصاً اگر ببینید حضرت با چه بیاناتی صحبت می‌کرد.

 آن‌جایی که اساس ارزش‌های اسلامی در خطر باشد، زهرا(س) هم باید فدا شود

 ایشان هیچ‌گاه نیامد بگوید جناب خلیفه محترم اسلام، خواهش می‌کنم عنایت فرمایید و این ملک من را برگردانید؛ بلکه فرمود قرآن را فراموش کردید، حکم خدا را زیر پا گذاشتید، می‌خواهید ریشه اسلام را بکنید، آیا از دین برگشته‌اید...؟! این گونه صحبت کرد: «فتعساً لکم» مرگ بر شما، «وَ مَن یَبتَغِ غیر الاسلام دِیناً فَلَن یُقَبلَ منهُ وَ هُوَ فِی الآخِرَهِِ مِنَ الخاسِرِینَ» آیاتی که حضرت می‌خواند، آیات عجیبی است.

 بعد حضرت رو به انصار می‌گوید: «الا تقاتلون قوماً نکثوا ایمانهم» چند روز بعد از وفات پیغمبر است، دختر پیغمبر آمده انصار را علیه حکومت می‌شوراند؛ چرا با این‌ها نمی‌جنگید؟! اگر من و شما آن زمان بودیم، چه می‌گفتیم؟ می‌گفتیم آیا حالا وقت این حرف‌ها است؟! هنوز اسلام ریشه نگرفته، دشمن‌ها اطراف ما را احاطه کرده‌اند، امریکا آمده در اطراف ما همه جا را احاطه کرده، مگر حالا جای این حرف‌ها است؟! بحث سر اصول و ریشه‌ها است. هیچ چیز را نمی‌شود با اساس ارزش‌های اسلامی معامله کرد. آن‌جایی که اساس ارزش‌های اسلامی در خطر باشد، هیچ چیز ارزش ندارد؛ آن‌جا جان حضرت زهرا(س) هم باید فدا شود. اگر ما بخواهیم از سیره حضرت زهرا(س) درس بگیریم، باید این‌ها را دقت کنیم.

 درس حضرت زهرا (س)

 نکته آخر این‌که در آن زمان چون علی(ع) خودش طرف دعوا بود، نمی‌توانست خیلی چیزها را به صراحت بگوید؛ ولی حضرت زهرا(س) نگاه نکرد، ببیند، علی (ع) چه جور حرف می‌زند، او هم همان گونه حرف بزند. علی(ع) نیامد به مهاجرین بگوید «الا تقاتلون قوماً نکثوا ایمانهم»، او وظیفه دیگری داشت و باید از افق دیگری به جامعه و آیندهِ آن نگاه کند؛ ولی حفظ اساس اسلام و آینده آن به این معنا نبود که هیچ کس در جامعه از ارزش‌های اسلام دفاع نکند. علی(ع) حاضر شد به مسجد برود، دست به شمشیر هم نبرد، خون دل هم خورد، بعد از چندی نیز در جامعه مسلمان‌ها ظاهر می‌شد، طرف مشورت خلیفه بود، نصیحت‌شان می‌کرد، هر جا مشکلی پیش می‌آمد، می‌رفت و حل می‌کرد، قهر نکرد، برود کنار بنشیند؛ ولی حضرت زهرا(س) هم می‌بایست باشد که از ارزش‌ها دفاع کند و جان خودش را نیز در این راه بگذارد.

 این درسی برای ما است که بدانیم همه افراد جامعه وظیفه یکسانی ندارند. گاهی وظیفه‌ای از یک کسی ساخته است که از دیگری ساخته نیست، شرایط طوری است که کسانی باید کاری را انجام دهند که برای دیگران، آن کار صحیح نیست. همه این‌ها مطالبی است که باید از سیره اهل بیت(ع) استنباط کنیم؛ هم خودمان یاد بگیریم چگونه عمل کنیم و هم به دیگران بفهمانیم.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( یکشنبه 87/3/19 :: ساعت 10:26 عصر )
»» بزرگ ترین خطرهایی که روحانیت را تهدید می کند

در سخنرانی آیت ا... مصباح یزدی مطرح شد:
بزرگ ترین خطرهایی که روحانیت را تهدید می کند

اشاره: آن چه در ذیل می آید‌، گزیده ای از سخنان آیه`ا... مصباح یزدی در شانزدهمین نشست عمومی انجمن فارغ التحصیلان مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی است که مورخ 3/3/1387 بیان شده است.

وضع این عالم چنان است که از یک طرف باید جنبه‌های ایجابی را رعایت کرد و از طرف دیگر متوجه نکته‌های سلبی بود. اگر ما در فعالیت‌های ایجابی، کوتاهی یا در فعالیت‌های سلبی زیاده‌روی کنیم، بارمان به منزل نمی‌رسد. در انجام وظایف شرعی، هم رعایت تکالیف واجب لازم است و هم ترک محرمات. در دوران کنونی وظایف فراوانی بر عهده ما قرار دارد که متناسب با نعمت‌های عظیمی است که خداوند متعال به ما عنایت فرموده است. به گمان من در بخش سلبی این وظایف ما چندان کار نکرده‌ایم. فرض بفرمایید انسان درس می‌خواند و درس می‌دهد... این‌ها انجام تکالیفی واجب است که بر دوش ما قرار دارد و می‌کوشیم کوتاهی نکنیم. اما آسیب‌هایی هم وجود دارد که ممکن است مبتلا شویم و توجه نکنیم. نگاه اجمالی به کسانی که هم لباس ما هستند و عنوان روحانی بر ایشان اطلاق می‌شود، نشان می‌دهد که مجموع ما روحانیان، ضعف‌هایی داشته‌ایم که گاهی خسارتهای بزرگی به بار آورده است. گاهی رفتارهای ناپسند، دیگران را به روحانیت بدبین می‌کند و ضررش به جامعه اسلامی بر می‌گردد.

اجمالا می‌دانیم چنین چیزهایی [هرچند کم] وجود دارد. کسانی در دورانی از عمرشان خیلی خوب رفتار می‌کنند‌، به گونه‌ای که هم برای خودشان و هم برای کل جامعه مفید هستند؛ اما بعد از چند سال رفتارشان عوض می‌شود و در نهایت، هم آبرویشان می‌رود و هم ضررش به جامعه سرایت می‌کند. چطور می‌شود کسانی که سال‌ها درس دینی خوانده‌اند و کمابیش با مضامین آیات و روایات و سیره اهل بیت(ع) سر و کار دارند، پس از سال‌ها مواعظ خود را در رفتارشان رعایت نمی‌کنند؟! بسیاری از نکات را معتقدیم درست است، اما در عمل به مقتضای اعتقادمان عمل نمی‌کنیم، یا به تعبیری دیگر، جدی نمی‌گیریم. می‌گوییم واقعا هست؛ اما مثل این‌که شوخی می‌کنیم. همه ما داستان زیدبن حارثه را شنیده‌ایم. به پیامبر(ص) گفت: علامت یقینم این است که از ترس جهنم خوابم نمی‌برد، گویا اهل جهنم را می‌بینم که معذب هستند. حال اگر از من و شما بپرسند آیا به آخرت یقین دارید، می‌گوییم هر چه در قرآن آمده درست است، اما این‌ها چه اندازه در زندگی ما مؤثر است؟! چند شب شده که ما از فکر جهنم و عذاب و قیامت خوابمان نبرد؟! خواب نرفتنش پیشکش، واقعا در رفتاری که شرعا جایز نیست، چطور یادمان می‌رود که جهنم و حساب و کتابی هست؟ عمل ما با عمل کسی که شک دارد یا منکر است، چندان فرقی ندارد!

چرا این‌طور می‌شود؟ یک جواب این است که انسان هنگام عمل یادش می‌رود. قرآن هم همین را می‌گوید،«لهم عذاب شدید بما نسوا یوم‌الحساب»، آن‌هایی که به عذاب مبتلا می‌شوند، به سبب این است که روز حساب را فراموش کردند. باید پرسید، این‌ها چرا فراموش می‌کنند؟ چرا چیزهای دیگر از یادشان نمی‌رود؟ گاه انسان به چیزی علاقه پیدا می‌کند، اضدادش را از یاد می‌برد. وقتی آدم به دنیا به طور کلی علاقه‌مند شد، آخرت را فراموش می‌کند؛ چون‌ این‌ها جمعشان خیلی مشکل است. دلبستگی به دنیا باعث می‌شود که انسان فریب بخورد. واقعا چند بار فکر کرده‌ایم که آیا ما فریب دنیا را خورده‌ایم یا نه؟ همه ما در معرض این خطر هستیم، محبت دنیا مراتب دارد، بعضی مراتبش را امثال ما مبتلا هستیم. احتمال می‌دهم امثال ما هم کم نباشند، البته بعضی‌هایش هم مخصوص اشقیاء است.

دنیا زدگی حتما این نیست که آدم بوش یا صدام باشد، ممکن است در دل کسی هم که در حوزه علمیه زندگی می‌کند و سی- چهل سال، با نان امام زمان(عج) بزرگ شده است، علاقه به دنیا پیدا شود. من در عمر کوتاه خود، کسانی را از این حوزه علمیه دیده‌ام که مبلّغ بهایی شدند! کسی که سال‌ها از لحاظ درس و عبادت ممتاز بود و خانواده‌اش اهل علم و تقوا بودند، مبلّغ بهایی شد و خدماتی به بهاییت کرد که کم‌تر کسی این خدمات را کرده است! پس علاقه به دنیا و فریب شیطان خوردن منحصر به کاخ صدام یا محمدرضا نیست؛ بلکه در حوزه علمیه قم هم پیدا می‌شود. این خطرات برای من و شما هم هست. حب‌الدنیا باعث می‌شود که آدم فکر حلال و حرام نباشد، بعد کار او به جایی می‌رسد که دیگر فکر دین و مذهب هم نباشد، و حتی بیاید مبلغ کفر شود! امام (ره) بارها در درس‌های اخلاقشان می‌فرمودند که شیطان نمی‌آید به یک آیت‌ا... بگوید برو مشروب بخور و عربده بکش؛ بلکه برای آن آیت‌ا... دام دیگری پهن می‌کند. ما باید مواظب باشیم در راهی که شک داریم درست است یا نه، قدم‌های اولیه را محتاطانه برداریم. ولی سهل‌انگاری می‌کنیم، می‌گوییم این یک گناه چیزی نیست، فردا جبران می‌کنیم. وقتی آدمی یک‌بار شیرینی گناه را چشید، دفعه دوم ارتکاب گناه برایش آسان‌تر می‌شود، کم کم عادت می‌شود و بعد خماری می‌آورد؛ اگر یک روز انجام نشود، گویا گمشده‌ای دارد!

سه چیز رکن فریب شیطان است و اگر کسی بتواند از این سه چیز به توفیق الهی نجات پیدا کند، باید خیلی خدا را شکر کند. اولین آن‌ها شهوت است. در زمان ستمشاهی، بعضی قمی‌ها گله می‌کردند که تازگی مد شده دخترها بدون پوشیه مدرسه می‌روند. بسیاری از خانواده‌ها در قم به یک پوشیه اکتفا نمی‌‌کردند؛ بلکه دو تا پوشیه می‌زدند تا مبادا از زیر یک پوشیه چیزی از صورت‌شان پیدا باشد. حالا هم ملاحظه می‌فرمایید چطور است! این دام بسیار بزرگی است که در دوران ما روز به روز گسترده‌تر می‌شود.

دوم، پول و ثروت است. انسان اول می‌گوید مال حلال که نعمت خدا است و اشکالی ندارد. به فقرا و همسایه‌ها هم کمک می‌کنم، مگر بد است؟ بعد برای این‌که فلان درآمد را داشته باشد باید معامله‌ای را انجام دهد. اگر بگویید: بعضی مسائلش اشکال دارد، می‌گوید: ای بابا! ما راه شرعی‌اش را بلدیم! خلاصه آدم آرام آرام به ربای صریح کشیده می‌شود و با کمال افتخار نوش جان می‌فرماید!

سوم هم عنوان و جاه و مقام است. عشق به مقام دو مورد دیگر را هم تحت الشعاع قرار می‌دهد. طرف حاضر است همه ثروتش را خرج کند تا در انتخابات برنده شود یا عنوان استاد، علامه، آیت‌ا...، آیت ا... العظمی و... جلوی اسمش بیاید و دست او را ببوسند. اولش می‌گوید مگر بد است؟ ترویج اسلام است‌؛ احترام به روحانیت، احترام به امام زمان است! ‌دلم می‌خواهد روحانیت عزیز شود! حالا اگر یک روحانی دیگر عزیز بود و شما فراموش شدی، یا به شما توهین کردند، آیا باز هم دوست داری؟! به هر حال دام خطرناکی است، دنیا یعنی همین که آدم دنبال شهوت، پول یا مقام باشد. همه این‌ها انسان را به سر حد جنون می‌کشند.این دام‌ها را جدی بگیرید، به خدا قسم سر راه من و شما هم هست.

اگر نهج‌البلاغه را مرور کنیم، می‌بینیم هشدارهایی که امیرالمؤمنین(ع) در مورد دنیا می‌دهند، اصلاً با ذهنیت ما آشنا نیست و انتظار نداریم چنین چیزهایی را بشنویم، وقتی هم می‌خوانیم توجهمان را جلب نمی‌کند. برای نمونه، نامه‌ای که امیرالمؤمنین(ع) برای امام حسن نوشته، بسیار عجیب است و نشان می‌دهد که افق ذهن و فکر ما با افق کلام امیر‌المؤمنین(ع)، به‌خصوص در این نامه، بسیار فاصله دارد. در این‌جا، دو سه جمله از نامه امیرالمؤمنین(ع) برای امام حسن(ع) را مرور می‌کنیم. «ایاک ان تغتر بما تری من اخلاد اهل الدنیا الیها و تکالبهم علیها» دیدن این‌که کسانی به دنیا چسبیده‌اند، آدم را قلقلک می‌دهد. یعنی وسیله فریب را معرفی می‌کند، وقتی می‌بینی دنیا زدگان چطور به دنیا چسبیده‌اند و از لذایذ دنیا بهره‌مند می‌شوند، این تو را گول نزند. مثلاً بنده یک خانه کوچکی دارم و شیطان تحریک می‌کند که خانه‌ات باید مثل خانه مجلل فلا‌ن فردی باشد. چون پول نداریم، باید برویم وام بدهیم، سودی هم پرداخت کنیم! یعنی برای این‌که خانه را عوض کنیم، برویم ربا بگیریم! مشکل شرعی‌اش را نیز درست می‌کنیم، وام‌های اسلامی است! حتی اگر30 درصد سود بپردازیم، اشکالی ندارد!

کم کم به فکر این می‌افتد که ماشین و شغل و.. همه را تغییر دهد و در این راه چه بسا به مسائل شرعی نیز اعتنا نکند. به تدریج آدمی که عمامه هم به سر دارد، به قعر جهنم سقوط می‌کند! تکالب اهل الدنیا، یعنی دنیاپرستان مثل سگ به جان طعمه دنیا افتاده‌اند و برسر آن با یکدیگر درگیر شده‌اند. دنیازدگان سگ‌هایی عوعو کننده و درندگانی وحشی هستند که «سلکت بهم‌الدنیا طریق العمی» دنیا آن‌ها را به راه کوری برده است. یعنی عشق به دنیا آن‌چنان آدم را با خود می‌برد که گویا کور است و چشم بسته در جهنم می‌افتد. «و اخذت بابصارهم عن منار الهدی» دنیا چشم‌های این‌ها را گرفته و از راه هدایت منحرف کرده است. «فتاهوا فی حیرتها» وقتی انسان دنبال دنیا افتاد، در یک بیابان حیرت افزایی گرفتار و گم می‌شود، «فلعبت بهم و لعبوا بها» آن‌ها با دنیا بازی می‌کنند، دنیا هم با آن‌ها بازی می‌کند. «نسوا ما وراءها» عشق به دنیا موجب می‌شود که انسان؛ خدا، آخرت، ارزش‌ها، فضایل اخلاقی و همه چیز را از یاد ببرد. «الا حر یدع هذه اللماظه لاهلها» فرمود: این دنیا نزد من از استخوان خوک مرده‌ای که در دست انسانی مبتلا به جذام باشد زشت‌تر ومنفورتراست. خوک زنده‌اش چیست که مرده‌اش باشد؟! استخوانش را دست یک آدم زیبا بدهند چقدر جاذبه دارد که دست یک آدم مبتلا به جذام بدهند؟! استخوان خوک دست این فرد چقدر جاذبه دارد؟! می‌فرماید: دنیا برای من این‌جوری تصویر شده است. آیا من و شما شیعه علی هستیم؟!



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( یکشنبه 87/3/19 :: ساعت 10:7 عصر )
»» یاد خدا در هر حال مطلوب است

در سخنرانی آیت‌ا... مصباح یزدی مطرح شد:
یاد خدا در هر حال مطلوب است

اشاره: آن چه پیش رو دارید گزیده‌ای از سخنان آیت ا... مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 21/1/87 ایراد شده است.

ذکر چیست؟

چند سال قبل چند جلسه‌ای درباره ذکر خدا صحبت کردیم که خلاصه‌اش در کتابچه‌ای به نام «یاد او» چاپ شد. همه آن بحث‌ها را نمی‌خواهیم تکرار کنیم. چند نکته کوتاه عرض می‌کنم بعد به مضمون مناجات شریف ذاکرین می‌پردازیم.

نکته اول این که آن چه در اذهان متعارف از کلمه «ذکر» متبادر می‌شود اذکار لفظی است؛ ولی در استعمالات قرآنی و مناجات و ادعیه خیلی وسیع‌تر است. اذکار لفظی هم «ذکر» است، اما اصل «ذکر» مربوط به قلب است. یاد کردن از کسی به این نیست که فقط اسمش بر زبان انسان جاری شود. اصل یاد، در دل است. ذکر لفظی، از آن جهت که تلازمی با یاد قلبی دارد ذکر گفته می‌شود؛ و ذکر حقیقی، برای دل است، و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه.

سایه‌ای از معرفت

نکته دوم این‌که ذکر انسان نسبت به خدای متعال، حتی ذکر قلبی و توجه به اسماء و صفات الهی در واقع، یاد بعضی از صفات و حتی افعال الهی است. مثلا وقتی خدا را به عنوان «کریم»، «غفور»، یا «رازق» یاد می‌کنیم در واقع مفهوم این صفات و مفهوم این افعال در ذهن ما نقش می‌بندد و اگر توجه داشته باشیم، این مفاهیم را یک اشاره‌ای قرار می‌دهیم برای موجودی که می‌دانیم در خارج وجود دارد. «ذکر» در واقع یک روگرفت یا سایه‌ای از معرفت است. انسان وقتی کسی را با خصوصیاتی دیده است و حالا یادش می‌کند، این یاد کردن، سایه‌ای از آن شناختی است که انسان از آن حضور داشته است. طبعا مقدار ارزش، وسعت و عمقش بستگی به آن معرفت اصلی دارد، هر کسی خدا را یاد می‌کند به عنوان سایه‌ای از آن شناختی است که نسبت به خدا دارد. شناخت‌ها بسیار متفاوت است، ذکر هم اگر واقعا با توجه باشد و فقط لقلقله لسان نباشد، ارزشش، تابع آن معرفتی است که انسان نسبت به خدا دارد. هر قدر معرفت بیش‌تر باشد، این یاد که سایه‌ای از آن معرفت است، به همان اندازه می‌تواند ارزش داشته باشد. بنابراین هر قدر معرفت انسان عمیق‌تر، گسترده‌تر، و شامل اسماء و صفات بیش‌تری از خدای متعال باشد، این توجه و ذکر به همان اندازه ارزش پیدا می‌کند

در فراز اول از مناجات ذاکرین آمده است: الهی لولا الواجب من قبول امرک، لنزهتک من ذکری ایاک؛ اگر نبود امر تو که من یاد تو باشم، و بر من واجب نبود که این امر را اطاعت کنم، من خودم را لایق یاد تو نمی‌دانستم. و تو را از یاد خودم منزه می‌دانستم،

علی ان ذکری لک بقدری، لا بقدرک؛ مخصوصا این‌که ظرفیت و ارزش یاد من به اندازه ظرفیت من است، نه به اندازه قدر تو. من هر چه معرفتم زیاد شود و یاد و ذکرم ارزشمندتر باشد، به اندازه ظرفیت خودم است؛ یک موجود ضعیف فقیر کم ظرفیت ناتوان. هیچ وقت نمی‌تواند تو را آن طور که لایق و شان تو است. یاد کند. رابطه‌ قدر من و تو، رابطه محدود با نامحدود است. هیچ نسبتی بین قدر و منزلت من و تو وجود ندارد. من چه طور می‌خواهم تو را یاد کنم؟ و این یاد من چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟ ولی تو امر کردی و اطاعت امر تو واجب است.

نکته دیگر، این که تو اجازه دادی که من با این ضعف و قصورم تو را یاد کنم، خودش بزرگ‌ترین افتخار و نعمتی است که به من عطا کرده‌ای. در روایات درباره ارزش و فضیلت ذکر مطالب عجیبی آمده و ما جفا می‌کنیم که به این روایات مراجعه نمی‌کنیم.

نعم الجلیس

روایتی که مضمونش مکرر در احادیث قدسی وارد شده این است: انا جلیس من ذکرنی؛ هر کس مرا یاد کند من همنشین او هستم. خیلی وقت‌ها آرزو داریم با شخصیت های بزرگ مثل رهبر انقلاب همنشین شویم. رهبر عزیزمان یکی از کسانی است که نسبت به امام زمان(عج)‌ می‌گوید: روحی لتراب مقدمه الفداء؛ ما افتخار می‌کنیم چنین کسی را یک لحظه ببینیم. اگر می‌توانستیم خود امام زمان(عج) را ببینیم، چه افتخاری بود! تازه، امام زمان بنده‌ای از بندگان خداست. هر چه دارد از عطای الهی است. پس همنشینی با خدای متعال چه شان و مقامی دارد.

شبیه این حدیث قدسی در دعایی که بعد از زیارت حضرت رضا(ع) خوانده می‌شود، وجود دارد. یا موجود من طلبه؛ ای کسی که هر کس تو را جستجو کند، می‌یابد؛ یعنی نمی‌شود کسی خدا را طلب کند، ولی او را پیدا نکند. کسی هم که خدا را یاد کند او را در کنار خودش می‌یابد. منتها ما بصیرت نداریم و به درستی ارزشش را درک نمی‌کنیم. اگر انسان واقعا این دو حدیث را باور کند جا دارد همه چیز را رها کند و هم‌نشینی با خدای متعال رابر هر کاری مقدم بدارد. البته اگر تکلیف واجب دیگری نداشته باشد، ولی متاسفانه آدمیزاد گاهی طوری می‌شود که نه تنها از یاد خدا و هم‌نشینی با او لذتی نمی‌برد که حتی گاهی احساس خستگی، بی‌میلی و بی‌رغبتی هم می‌کند. تا می‌رسد به آن حد از پستی که: و اذا ذکر ا... وحده اشمازت قلوب الذین لا یومنون بالآخره.

در مورد خدایی که ذکرش این قدر اهمیت دارد، امام سجاد(ع) می‌فرماید: اگر تو بر من یاد خودت را واجب نکرده بودی من خودم را لایق ذکر تو نمی‌دانستم. تو را از یاد خودم منزه می‌دانستم، یعنی به معنای ساده‌تر: از یاد کردن تو خجالت می‌کشیدم. از آن سو، در حدیثی قدسی، حضرت موسی(ع) در مناجاتش با خدای متعال، عرض کرد: خدایا! در بعضی حالات، خجالت می‌کشم که تو را یاد کنم. چون انسان کارها و حالاتی دارد؛ که خجالت می‌کشد کسی او را ببیند؛ چه رسد به این‌که در آن حال یاد خدا کند، حضرت موسی(ع) عرض کرد: من خجالت می‌کشم در آن حالات تو را یاد کنم، در جواب خطاب شد: ان ذکری حسن علی کل حال؛ یاد من، همه جا و در هر حال نیکو است.

محدودیت قدر انسان

یاد خدا، اکسیری است که این همه مورد تاکید واقع شده است. معما این است که با این همه اهمیت که خدای متعال خودش در مورد ذکر تاکید کرده است، امام(ع) در پیشگاه الهی عرض می‌کند: اگر فرمان تو نبود، من تو را منزه می‌دانستم و خجالت می‌کشیدم تو را یاد کنم!

به نظر می‌رسد که یاد کردن ما از چند جهت کاستی دارد. بعضی چیزها لازمه انسانیت ما است. هر کاری کنیم و هر کس دیگر هم باشد، این نقص را دارد، و آن این است که یاد ما، به قدر و اندازه ظرفیت ما است. ظرفیت و ذهن و مفاهیمی که تصور می‌کنیم محدود است. طبعا، الفاظی که به کار می‌بریم مرآت و آیینه همان مفاهیم‌اند. نمی‌تواند به صورتی باشد که لایق ذات الهی باشد، ما باید بپذیریم که وجود خود ما محدود است. بدن‌مان را که خوب درک می‌کنیم، روح ما هم متناسب با عالم خودش محدود است. روح ما شامل همه کمالات و مراتب وجود نیست، اگرچه عالمش لطیف‌تر از عالم ماده است ولی به هر حال محدود است. این نقص برطرف کردنی نیست، و این لایق وجود نامتناهی نیست. انسان هر چقدر هم منزلتش بالا باشد، مخلوق است و مخلوق هم لازمه‌اش محدودیت است. غیر از این محدویت و کاستی ذاتی، کاستی‌های دیگری هم داریم. امثال ما وقتی ذکر می‌گوییم معمولا توجه به معنایش نداریم. مثلا وارد شده است فلان روز هزار مرتبه «لا اله الا ا...»، یا صد مرتبه فلان ذکر را بگویید، ما هم برای ثواب می‌گوییم؛ اما اشتغال ما به این الفاظ، چندان فرقی با بقیه الفاظ ندارد. البته نسبت به انجام ندادنش بهتر است؛ همین که آدم می‌نشیند و برای اطاعت خدا یا امید ثواب کاری انجام می‌دهد خودش ارزش دارد و یک یاد خفی از خدا هم در عمق دلش هست. اما نسبت به آن ارزشی که یاد حقیقی خدا دارد و آدم جلیس خدا می‌شود خیلی فاصله دارد. وقتی در صدد برآییم که کارمان روح داشته باشد، چه کار می‌کنیم؟ سعی می‌کنیم به معنای اذکار توجه داشته باشیم. یعنی غیر از تلفظ به لفظ، یک مفهومی هم در ذهن خودمان می‌آوریم. «یا غفار» که می‌گوییم، یعنی ای کسی که گناهان را می‌آمرزی؛ ولی تصور این مفهوم خیلی هنر بزرگی نیست. شبیه همان چیزی است که در زبان جاری می‌کنیم. این هم یک کاری است که در ذهن انجام می‌گیرد، مثل خیلی از خیالاتی که از ذهن آدم عبور می‌کند. پس باید طوری لفظ را ادا و به معنایش توجه پیدا کنیم که در واقع آن معنا، نشانه، یا اشاره‌ای قلبی به ذات الهی باشد؛ دل ما باید توجهی به خود خدا پیدا کند، این دیگر غایت چیزی است که از امثال ما بر می‌آید. وقتی ذکری می‌گوییم یا نماز می‌خوانیم، غیر از لفظی که ادا می‌کنیم، به معنایش هم توجه داشته باشیم و این معنا را اشاره به مصداق بدهیم.

این که گاهی در ذهنمان معنای دعا را تصور می‌کنیم، یا مثلا ترجمه دعا را هم می‌خوانیم، این غیر از آن است که دل را متوجه او بکنیم. اگر خدا توفیق داد و این کار را کردیم و غیر از لقلقه زبان و توجه به مفهوم، دل ما از راه معنا هم به مصداق این معنا توجهی پیدا کرد، آیا ظرف محدود ذهن و زبان ما لیاقت این ذکر را دارد یا نه؟ برای این که به عیب کار خودمان پی‌ببریم خوب است توجه کنیم به چیزی که هم در آیات به آن تاکید شده و هم در روایات تصریحاتی نسبت به آن هست و آن این است که انسان وقتی کار خوبی انجام می‌دهد یک اثر واقعی در روحش می‌گذارد؛ وقتی گناه هم می‌کند یک اثر واقعی در وجودش دارد. ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا، آن‌هایی که چشم بصیرتشان باز بوده، دیده‌اند که کسی که غیبت می‌کند دارد گوشت میته می‌خورد. یا وقتی دروغ می‌گوید یا فحش می‌دهد دهانش متعفن می‌شود. اگر باور کنیم که این ابزارها از گناه تاثر پیدا می‌کند و حالا می‌خواهیم با این دهان و زبان متعفن اسم شریف خدا را ببریم چه احساسی خواهیم داشت؟ اگر چیزی را مقدس و محبوب می‌دانید، آن را در جای عالی می‌گذارید، معطرش می‌کنید، اما آیا این دهان ما که با هزاران گناه آلوده شده، لیاقت دارد که نام مقدس خدا را بر خود جاری کند؟ آیا جا نداشت اگر خدا به ما اجازه نداده بود‌ خجالت بکشیم که با این زبان، نام خدا را ببریم؟ به همین نسبت، با ذهنی که با تصورات زشت، با تصور گناه آلوده شده، مفاهیمی را تصور کنیم که ابزاری برای توجه به خدای متعال باشد؟! این است که امام معصوم(ع) در مقام مناجات عرض می‌کند که من خجالت می‌کشم از این‌که تو را یاد کنم. حالا از آن طرف ببینید خدا چه لطفی کرده است . او که این آلودگی‌ها را می‌بیند، بی‌لیاقتی زشتی‌، و پلشتی‌های ما را می‌داند، اما در عین حال می‌گوید: بیا، و مرا در هر حالی یاد کن، و هر کس هم مرا یاد کند من همنشین او می‌شوم. آیا این بالاترین نعمت نیست؟! بالاترین منتی نیست که خدا بر بنده می‌گذارد؟!

این تعارف نیست.‌ امام سجاد(ع) می‌فرماید: و من اعظم النعم علینا، از بالاترین نعمت‌های تو بر ما این است که، جریان ذکرک علی السنتنا؛ همین که ذکر تو بر زبان ما جاری شود بزرگ‌ترین نعمتی است که تو به ما می‌دهی. ما با این همه بی‌لیاقتی، زشتی، و تعفنی که داریم لایق این نیستیم که یاد تو بر زبان ما جاری شود. تو که این توفیق را به ما می‌دهی، بالاترین منت را بر ما می‌گذاری که اجازه می‌دهی یاد تو را داشته باشیم. همین اذنی که تو داده‌ای تا تو را یاد کنیم و تو را تسبیح بگوییم و تو را تنزیه کنیم، بزرگ‌ترین نعمت‌ها است.   منبع



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( جمعه 87/3/3 :: ساعت 9:6 عصر )
»» مهم ترین بایسته های یک روحانی شایسته

در سخنرانی آیت‌ا... مصباح یزدی مطرح شد:
مهم ترین بایسته های یک روحانی شایسته

اشاره: آن چه می‌خوانید، گزیده‌ای از سخنان آیه‌ا... مصباح در همایش بزرگداشت روز معلم است که در تاریخ 16/2/87 بیان شده است.

وظیفه عالم دینی به درس و بحث منحصر نمی‌‌شود؛ بلکه وظایف دیگری هم دارد. عالمان حقیقی هستند که می‌دانند ارزش‌های دینی را چگونه باید در جامعه محقق کرد. رسیدگی به مشکلات اجتماعی، مبارزه با ظلم و حمایت از مظلوم یکی از وظایف خاص علما است و شهید مطهری از افراد ممتازی بودند که در این زمینه سهم وافری داشتند. شهید مطهری افزون بر جامعیت در علوم اسلامی، سه ویژگی ممتاز داشت. نخستین ویژگی‌، درک شرایط زمان و نیازهای جامعه بود. ویژگی دیگر ایشان، آشنایی با مسایل اجتماعی- سیاسی کشور و جهان بود.

ویژگی دیگر که کم‌تر به آن توجه شده، بعد معنوی و اخلاقی و اخلاص ایشان است. اگر برنامه‌های خودسازی و معنوی ایشان نبود، در کارهای دیگرش هم توفیق پیدا نمی‌کرد. همان طور که می‌دانید، بزرگ‌ترین مانع پیشرفت در فعالیت‌های دینی، فرهنگی و اجتماعی، کاستی‌های اخلاقی است. تعلق به زخارف دنیا، هر شیر ژیان را به روباهی پست تبدیل می‌کند و کارآیی را از بزرگان می‌گیرد. خدای متعال به ایشان توفیق داده بود که در سایهِ اساتید بزرگواری تربیت شود و دوستانی خوب و یارانی همراه داشته باشد. از آثارش می‌شود کمابیش کشف کرد که از محضر اساتید خود چه استفاده‌های اخلاقی کرده و لیاقت یافته که خدای متعال به او عنایت خاص بفرماید و در این مسیر به آرزوی خود یعنی شهادت در راه خدا برسد. این ویژگی‌های سه‌گانه، افزون بر ابعاد علمی ایشان است.

بنده علاقه دارم بر دو سه نکته اخیر بیش‌تر تکیه کنم تا شاید خود گوینده هم بهره‌ای از این فضایل ببرد. از بزرگ‌ترین کمبودهای ما در حوزه‌های علمیه همین دو سه چیز است. بسیاری از تلاش‌های حوزوی ما بدون اولویت‌ سنجی است. گاهی شرایط خانوادگی، برخورد با یک دوست و چیزهایی از این قبیل مسیر زندگی ما را تعیین می‌‌کند، بدون این که اولویت‌ها را در نظر بگیریم. جا دارد همه ما از ویژگی‌ اولویت سنجی استاد شهید بهره گیریم و در هر رده و دورانی از عمر و تحقیق، بکوشیم اولویت‌ها را در کار شناسایی کنیم. یعنی چنان شویم که اگر سعادت تشرف خدمت ولی عصر عجل ا... تعالی فرجهالشریف نصیب ما می‌شد و به ما می‌فرمودند: چرا فلان کار را کردی؟ دلیل روشنی داشته باشیم. شاید انسان بتواند رفتارش را برای دیگران به گونه‌ای توجیه و ظاهرسازی کند؛ اما خدمت امام معصوم که از درون او آگاه است، نمی‌شود سرهم بندی کرد. آن‌جا باید جوابی داد که قابل قبول باشد. تلاش برای این‌که آدمی اولویت کارش را بشناسد و بداند چه وظیفه‌ای بر دوشش قرار دارد، خود یک عبادت است.

یکی دیگر از کمبودهایی که در حوزه‌ها داریم - البته بعد از نهضت حضرت امام رضوان ا... علیه و بخصوص پس از پیروزی انقلاب اسلا‌می این کاستی تا حدود زیادی برطرف شده - این است که آشنایی کافی با شرایط زمان نداریم و این باعث می‌شود در خیلی جاها قضاوتمان درست نباشد و احیانا کسانی بتوانند ما را فریب دهند؛ یعنی به راهی بکشانند که ظاهرش خدایی اما باطنش شیطانی باشد. کسانی که یک آگاهی از تاریخ فعالیت‌های علمای شیعه در طول تاریخ داشته باشند، به نمونه‌هایی برخورد کرده‌اند که گاهی افرادی با تقوا و دارای حسن نیت، به دلیل ناآگاهی از اوضاع زمان، مورد سوء استفاده دشمنان واقع شده‌اند. مانند کاسبی که نماز اول وقتش ترک نمی‌شود و مسائل حلال و حرام کسبش را هم بلد است، اما سرش را کلاه می‌گذارند. این کاسب در کار اقتصاد فریب می‌خورد‌؛ اما آن عالم در کار دین فریب می‌خورد. برای این‌که بتوانیم وظیفه خودمان را در اجتماع انجام دهیم، به‌عنوان مقدمه واجب باید آگاهی کسب کنیم. یک عالم دینی وظیفه دارد بفهمد که چه‌کار کند تا فریب نخورد و طعمه‌ای در دست دشمنان دین و دنیا پرستان نشود. خوشبختانه بعد از انقلاب شرایطی پیش آمده که خواه نا خواه اکثریت روحانیان از مسایل زمان آگاهی دارند. اما همه جا به قدر نصاب نیست و هنوز گوشه و کنار کسانی پیدا می‌شوند که گاهی در اثر ضعف آگاهی رفتارهایی انجام می‌دهند که به نفع دین نیست.

مساله دیگر که شاید از همه این‌ها مهم‌تر باشد، تهذیب اخلاق است. اگر انگیزه ما الهی نباشد، خواه ناخواه به زیان دین تمام خواهد شد. انسان در صورتی می‌تواند نیتش را خالص کند که خودسازی کرده و خودش را از آلودگی‌ها و دنیازدگی‌ها رهانیده باشد. در روایت است که گله گوسفندی را فرض کنید که چوپانش رفته است و دو تا گرگ از دو طرف به آن حمله کرده‌اند. خاصیت گرگ این است که وقتی حمله می‌کند، ابتدا می‌کُشد و بعد یکی دو تا را می‌ خورد. می‌فرماید اگر دو تا گرگ گرسنه از دو طرف به گله گوسفندی حمله کنند که چوپان ندارد، ضرری که این دو گرگ به گله گوسفند می‌زنند‌، از ضرر حب مال و ریاست در دین مسلمان بیش‌تر نیست. بنابراین باید به هوش باشیم و بدانیم که این دشمنان خطرناک در کمین همه ما هستند. غیر از حضرات معصومین علیهم‌السلا‌م و پیروان راستین آن‌ها چه کسی یافت می‌شود که به کلی از این علاقه‌ها رها شده باشد؟! بسیار مشکل است. حالا ممکن است کسانی با تمرین زهد و قناعت و کناره‌گیری از مسائل مالی دنیا یک مقداری خودشان را از مال پرستی راحت کرده باشند؛ اما حب مقام آنچنان در اعماق قلب آدمی نفوذ می‌کند که خودش هم متوجه نمی‌‌شود! به عبارت دیگر، ماری خفته در اعماق دل انسان است که تا زهرش را نریزد رها نمی‌کند و اگر آدم قصد مبارزه جدی با این‌ها را نداشته باشد، از شرشان رها نخواهد شد. اگر این دو تا در عمق دل انسان باشد، روزی کار دست او می‌دهد. اغلب ضررهایی که به اسلام و تشیع وارد آمده، از همین دو تا سر چشمه گرفته است. بنابراین ما باید غیر از اهتمام به درس خواندن و تحقیق و جامعیت علمی، این نکات را از امثال علامه شهید مطهری رضوان‌‌ا... علیه یاد بگیریم و بیش‌تر به آن‌ها اهمیت دهیم و به کار ببندیم. تا ان‌شاءا... خدای متعال به ما هم توفیق بدهد که قدمی در راه صالحین برداریم.   منبع



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( چهارشنبه 87/2/25 :: ساعت 10:33 عصر )
»» مهم ترین آسیب های حوزه علمیه

آیت الله مصباح یزدی: ناآگاهی از مسایل سیاسی به حوزه علمیه قم آسیب می زند
آیت الله مصباح یزدی ناآگاهی از مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه را از مهم ترین آسیب های حوزه علمیه قم دانست.
به گزارش ایرنا این عضو مجلس خبرگان رهبری در همایش سالگرد شهید مطهری که در موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) قم برگزار شد گفت: آشنا نبودن (برخی) روحانیون با شرایط زمان، آگاه نبودن آنان به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه و بی توجهی به تهذیب نفس، بزرگ ترین آسیبی است که متوجه حوزه علمیه قم است. آیت الله مصباح یزدی افزود: غفلت از شرایط حساس زمان و جامعه باعث می شود بعضی افراد ما را به راهی بکشانند که ظاهر آن خداپسندانه است ولی باطن آن راه شیطان است.
وی تصریح کرد: اگر فردی نتواند شرایط سیاسی و اجتماعی کشور را خوب درک کند، بهتر است در هیچ کاری دخالت نکند. آیت الله مصباح یزدی افزود: عالم دینی نباید با نقشه و توطئه دشمنان انقلاب همراه شود تا خدای نکرده بازیچه دشمنان اسلام واقع شود.

منبع



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( چهارشنبه 87/2/18 :: ساعت 7:29 صبح )
»» روایت آیت‌الله مصباح از شهید مطهری:

  روایت آیت‌الله مصباح از شهید مطهری:
مطهری از سوی برخی انقلابیون در انزوا قرار گرفت

  آیت الله مصباح یزدی در یکی از معدود گفتگوهای رسانه ای خود، بمناسبت سالگرد شهید مطهری با هفته نامه پرتو سخن ارگان مؤسسه آموزشی- پژوهشی امام خمینی(ره) گفتگو و درخصوص سابقه آشنایی خود با شهید مطهری به حوزه علمیه قم، دیدگاه شهید مطهری درباره جریان نفاق و هجمه های اخیر جریان اصلاح طلب به خود مطالبی بیان کرد.

 

به گزارش رجانیوز، وی در این گفتگو اظهار داشت: پس از ماه رمضان درحالی که باران هم میبارید از قم به قلهک رفتم. خیلی خسته بودم؛ ایشان ابتدا مقداری درباره کیفیت مطالعه و روش فیش برداری -که آن روزها در میان طلاب هنوز رواج نداشت-، توضیح دادند. پس از آن، من طرح جامعی درباره کیفیت مبارزه با رژیم طاغوت و تشکیل دولت اسلامی و نحوه تربیت نیروهای آن خدمت‌شان ارائه کردم. ایشان کاملاً گوش کردند و فرمودند: تعجب میکنم که شما چه حوصله ای دارید که راجع به این مسائل فکر می کنید و طرح می دهید.

 

آیت الله مصباح دلیل این موضع گیری شهید مطهری را فضای سیاسی حاکم پس از قتل منصور دانست و ادامه داد: زمینه برای فعالیت‌های سیاسی واقعاً کم شده بود، احساس خستگی و ناامیدی از درون تقریباً فراگیر بود و فضای سیاسی بسیار بسته شده بود. در آن شرایط ایشان بیش‌تر به کارهای فرهنگی اشتغال داشت و کم تر مسائل سیاسی از ایشان دیده می‌شد. امیدی نداشتند که بتوانند در سیاست نقشی داشته باشند. شاید به همین دلیل بود که جواب بنده را هم این گونه دادند.

 

وی با اشاره به یکی از جلسات خود با شهیدان بهشتی و مطهری در منزل آیت الله خزعلی و دیدگاه شهید مطهری درباره جریان نفاق و التقاط خاطرنشان ساخت: من و شهید مطهری از آنها انتقاد می کردیم. شهید مطهری فرمود: «چند تا از آن‌ها جزء جلسه ماهیانه ما هستند، سخنرانی‌های ما را ضبط می کردند و به بعضی استان‌ها می‌بردند. بعدها کتابی از آن‌ها به دستم رسید به عنوان «شناخت» که در آن حرف‌های مارکسیست‌ها را با چند آیه و روایت در هم آمیخته بودند! به آن‌ها گفتم چرا چنین کردید؟ لااقل قبل از چاپ به من می دادید، نگاه می کردم. چرا مخفیانه منتشر کردید؟» ایشان دائما از این سازمان انتقاد می کردند. زاویه فکر ایشان اعتقادی بود، عین همین انتقادات را ایشان نسبت به شریعتی هم داشتند و نامه ایشان به حضرت امام(ره) نیز در همین راستا نوشته شده بود و دیگران خوش‌شان نیامده بود. آن‌ها که زاویه فکرشان سیاسی بود، می گفتند ما باید یک جبهه واحد ضد امپریالیسم و ضد دیکتاتوری تشکیل دهیم؛ جبهه ملی، نهضت آزادی، مارکسیست‌ها و التقاطیون همه در این جبهه مشترک هستیم و مبارزه می کنیم. ولی شهید مطهری می فرمود ما باید یک جبهه مستقل تشکیل دهیم. اگر جایی هم همکاری داریم، مانعی ندارد، ولی باید معلوم باشد که ما فکرمان چیست و هدف‌مان کدام است. به همین دلیل شهید مطهری از سوی برخی انقلابیون در انزوا قرار گرفته بود. تا این که حضرت امام(ره) بیانیه ای صادر کردند و تشریح کردند که مبادا در دیگران هضم شوید. آن وقت بود که برخی انقلابیون رفتارشان را تغییر دادند. شهید مطهری مبارزه با مارکسیسم و گروه‌های التقاطی را هیچ گاه به خاطر مسائل سیاسی کنار نگذاشت و با انحرافات موجود در میان مبارزان به‌طور جدی برخورد می کرد. این جریانات ادامه یافت تا وقتی که امام (ره) به پاریس رفتند و ایشان را محور شورای انقلاب قرار دادند. از این زمان مجدداً شخصیت ایشان مورد توجه قرار گرفت و بیش تر شناخته شد که البته دیری نپایید که به شهادت رسیدند چرا که دشمنان ایشان را زودتر از ما شناختند و از ما گرفتند.

 

رئیس مؤسسه آموزشی- پژوهشی امام خمینی(ره) با تأکید بر فعالیت همیشگی جریان های التقاطی و نفاق در جامعه و ادعاهای برخی احزاب مبنی بر ملازمت لیبرال دموکراسی و اسلام در این جریان سیاسی ادامه داد: طبعاً اگر شهید مطهری امروز زنده بود، با انواع التقاط‌های امروزی مبارزه می‌کرد. اگر بگویم مرحوم مطهری در دوران نهضت از نوعی انزوا -حتی در میان دوستان خود- رنج می‌برد، بی‌جا نگفته‌ایم چرا که امام(ره) ایشان را شناخت اما حتی دوستان نزدیک، او را درست نشناختند. و به همین سبب برای بسیاری از انقلا‌بیون هم حمایت‌های امام از ایشان بسیار عجیب بود. این‌که امام آن مرحوم را محور شورای انقلا‌ب قرار دادند و یا مایل بودند ایشان قم بماند و نقش سازنده امام را در بخش فرهنگی، علمی و بنیادی به عهده بگیرد، به همین دلیل بود.

 

آیت الله مصباح همچنین در پاسخ به سؤالی درباره علت هجمه‌های اخیر جریان تجدیدنظر طلب به وی گفت: این‌ها سیاست‌های کهنه و شناخته شده است. به تجربه ثابت شده که اگر مطلبی -هرچند نادرست- مرتب در سطح وسیعی تکرار شود، در افکار عمومی جای می‌گیرد. حتی هنگامی که بی‌پایه‌ترین ادعاها زیاد تکرار شود، بالا‌خره بخشی از جامعه را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اشخاصی از همان اوایل انقلا‌ب،‌ بارها سخنان بی‌پایه‌ای درباره انقلا‌ب اسلا‌می و به‌ویژه اعتقادات شیعه تکرار کرده‌اند و در مقابل، جواب‌هایی هم داده شده است. ولی از رو نمی‌روند و بعد از بیست‌سال دوباره همان حرف‌ها را تکرار می‌کنند. البته بی‌حساب هم نیست. به‌طور معمول، توده مردم جزئیات را به خاطر نمی‌سپارند و پس از مدتی فراموش می‌کنند؛ به همین سبب آن‌ها حرف خود را تکرار می‌کنند. به هر حال این کارها، کار تازه‌ای نیست.

 

 وی همچنین افزود: در داخل و خارج چنین گفته شد که دولت فعلی متأثر از افکار منحرف ما هستند! برخی رسانه‌های خارجی شاید باور کردند. در داخل هم آمدن این دولت امر خلا‌ف انتظاری بود. رقبا مدتی در کما بودند؛ نمی‌دانستند چه بگویند و چه تحلیلی بکنند. گاهی حرف‌هایی سطحی می‌زدند که ناشی از عدم تعادل فکریشان بود. بالا‌خره هیچ دیواری کوتاه‌تر از ما پیدا نکردند. سایرین با هم یک تعامل‌هایی داشتند. پس باید عاملی خارج از این‌ها پیدا می‌کردند. این‌ها می‌خواستند با هم همکاری داشته باشند و کس دیگری پیدا نکردند. بنابراین مرا پیدا کردند و گفتند تقصیر او است! به هر حال تصمیم گرفتند هر آن‌چه را منسوب به این شیخ است، بکوبند. حالا‌ چه بگویند؟! به این بستگی داشت که دست‌شان به چه چیزی بند شود. هیچ تعجبی هم ندارد! حدود یک ربع قرن است که با این سیاست آشنا هستم. یکی دیگر از عوامل این است که می‌بینند من اهل سازش نیستم و دنبال پست و مقام نبوده‌ام؛ از طرفی پست و مقامی هم ندارم که نگران از دست‌دادن آن باشم. خودم را لا‌یق این نمی‌دانم که درباره‌ام بحث شود، و وقت کسانی گرفته شود. از سوی دیگر برای دفاع از خود؛ آن‌همه نشریه، پول و احزاب و باندهای سیاسی نداریم. دفاع کردن‌مان در دایره کوچکی محدود می‌شود و در مقابل فعالیت آن‌ها صفر است. به هر حال ما معتقدیم باطل دوامی ندارد و سرنوشتش رسوایی است و خدا هم وعده داده که خودش از حق دفاع کند.

 

این استاد حوزه اظهار داشت: آن سال که مقام معظم رهبری به منزل ما تشریف آوردند، به من فرمودند: مطلب کیهان را خوانده‌اید؟ من گفتم: نه. فرمودند: درباره تو نوشته. هنوز هم آقای نوری زاد را ندیده و نپرسیده‌ام چه انگیزه‌ای برای این کار داشته است. اما این مصداق «ان‌الله یدافع عن الذین امنوا» است. حالا‌ هم آقای شریعتمداری خودشان مطلبی نوشته‌اند. نه ما درخواستی داشتیم و نه ایشان منتی دارند؛ بلکه وظیفه‌ای را تشخیص و انجام داده‌اند. خدا خودش می‌داند چه کار کند.

 

متن کامل را در ستون گفتگو بخوانید.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( شنبه 87/2/14 :: ساعت 11:11 عصر )
»» مناجات عارفین

در سخنرانی آیت‌ا... مصباح یزدی مطرح شد:
در مسیر معرفت

اشاره: آن چه پیش رو دارید گزیده‌ای از سخنان آیت ا... مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 22/12/86 ایراد شده است.

ادامه مناجات عارفین

عرض کرده بودم که در مناجات عارفین بیش‌تر روی دو مفهوم تکیه شده است؛ معرفت الهی و محبت الهی. البته الفاظ دیگری هم هست که مترتب بر همین‌ها می‌شود؛ مثل شوق، انس و مانند این‌ها. از این جهت بحثی مطرح کردیم و نتیجه گرفتیم که بعضی از مراتب معرفت، در گرو محبت است. وقتی انسان محبت داشته باشد استعداد این را پیدا می‌کند که مراتب عالی معرفت را پیدا کند، ولی بعضی از مراتب معرفت هم هست که شرط آن محبت است. تقریبا رابطه بین این‌ها یک نوع تاثیر و تاثر متقابل است، منتها دارای مراتب است. محبت در معرفت تاثیر می‌گذارد و باز آن مرتبه معرفت، موجب محبت بیش‌تر می‌شود تا برسد به عالی‌ترین مرتبه محبت که مخصوص اولیاء خدا است. مطالبی که در ضمن این مناجات‌ها آمده، برای ما می‌تواند خیلی امیدبخش باشد. می‌تواند ایجاد انگیزه کند و توجه ما را به مقامات اولیاء خدا جلب کند. شوق رسیدن به آن‌ها را در ما ایجاد کند و در نهایت، همت‌مان بلندتر شود.

زندگی مادی همت انسان را پایین می‌آورد و آدمی را به پستی می‌کشاند. ممکن است انسان با این که مومن است، ولایت دارد، اهل محبت است و تحصیلات دینی هم دارد، گاهی شرایط مالی زندگی آن‌چنان او را پست کند که مثل یک چارپا ‌شود. این خیلی پستی است که انسان با این همه نعمت‌هایی که خدا به او داده؛ مثل عقل و معرفت، ولایت، استعداد، شرایط زندگی در حکومت اسلامی و وجود علمای بزرگوار، باز هم احساس کند که مثل یک چهارپا است. اگر نباشد توجه به این معارفی که در کلمات اهلبیت(ع) آمده، انسان همین‌طور پست و آلوده می‌شود. برای همه انسان‌ها حیف است اما برای ما خیلی بیش‌تر! مگر در میان شش میلیارد انسان، چند درصد از مردم این امکانات برای‌شان فراهم شده؟ و با این‌که خدای متعال این‌ها را به ما لطف و عنایت کرده، ما برگردیم به آن حیوانیت؟! ان هم الا کالانعام، ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل فسوف یعلمون. این است که وجود این مناجات‌ها و کلمات واقعا نعمت بزرگی است و باید قدرش را دانست. حتی اگر انسان عباراتش را هم بخواند و حالش مساعد هم نباشد، در عمق ذهنش نقش می‌بندد که چیزهای دیگری هم هست و آدمیت فقط حیوانیت نیست.

الهی فاجعلنا من الذین ترسخت اشجار الشوق الیک فی حدائق صدورهم؛

خدایا ما را از کسانی قرار ده که درخت محبت و شوق به تو، در دل‌های‌شان ریشه دوانده است. محور این فرازها محبت و شوق و انس به خدا است. محور قسمت‌های دیگر هم شناخت ‌است؛ شناخت‌های حصولی یا حضوری.

کشف غطاء

قد کشف الغطاء عن ابصارهم؛

من را از کسانی قرار ده که پرده از جلوی چشمان‌شان برداشته شده است. این تعبیری است که شاید ریشه‌اش در قرآن باشد و در کلمات اهل‌بیت(ع) هم به صورت‌های مختلفی بیان شده است. “کشف غطاء” یکی از اوصاف روز قیامت است.

فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید، از آن استفاده می‌شود که ما در این عالم، برخلاف این‌که چیزهایی را واضح می‌بینیم و خیال می‌کنیم عمقش را درک می‌کنیم، ولی از نظر قرآن همه این‌ها یک پرده است. گاهی اشخاصی را می‌بینیم که فکر می‌کنیم آدم‌های ناجوری هستند. سر و وضع‌شان، لباس‌شان، آرایش مو و صورت‌شان طوری است که فکر می‌کنیم خیلی عوضی هستند. بعد که نزدیک و مانوس می‌شویم می‌بینیم این‌ها خیلی از ما پاک‌ترند. شرایط خانوادگی و محیط، آن‌ها را این گونه بار آورده و گرنه در دل‌شان یک صفا و نورانیتی هست که واقعا تعجب آور است. گاهی هم عکس آن؛ کسانی را انسان می‌بیند خیال می‌کند قیافه‌ا‌ی نورانی دارند، اما وقتی مقداری با آن‌ها آشنا می‌شود از راه آثار می‌بیند خیلی آدم‌های پستی هستند. خدای متعال به خاطر مصالحی، شرایط این عالم را طوری آفریده که پرده روی باطن‌ها باشد که نه خوب‌ها درست شناخته شوند و نه بدها، تا زندگی عالم بگذرد و شرایط امتحان بیش‌تر برای همه فراهم شود. یک روایت هم هست که می‌فرماید: لو تکاشفتم ما تدافنتم. حدیث معروف دیگری هم از امیرمؤمنین(ع) نقل شده که فرموده‌اند: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر پرده برداشته شود بر یقین من افزوده نمی‌شود. روایت دلالت می‌کند بر این‌که این پرده‌ای که روی عالم هست، مانع می‌شود از این‌که انسان یقین کامل پیدا کند. اگر پرده برداشته شود، آن وقت دیگر همه می‌بینند و کسی شک نمی‌کند. آیه‌ای در قرآن داریم که روز قیامت گناهکاران می‌گویند: ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون. آن عالم از خواصش این است که پرده برداشته می‌شود. ولایت الهی، حاکمیت الهی و قدرت الهی آشکار می‌شود. لمن الملک الیوم ... الواحد القهار. همه آن‌جا می‌بینند که فقط قدرت خدای متعال در هستی نافذ است و هیچ کس دیگر از خودش چیزی ندارد. عده‌ای در عالم دنیا نسبت به آخرت شک داشتند و انکار می‌کردند، و این شک‌ها باعث می‌شد که به ثواب و عقاب اخروی اهمیت نمی‌دادند. این‌ها وقتی پرده برداشته می‌شود و عالم آخرت را می‌بینند می‌گویند: ربنا ابصرنا و سمعنا؛ حالا دیدیم و شنیدیم. فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون؛ حالا یقین داریم، پس ما را به دنیا برگردان که از این یقین استفاده کنیم و کار خوب کنیم. جواب داده می‌شود کلا، در دنیا حجت بر شما تمام شد، الم یاتکم رسل منکم یتلون علیکم آیات ربکم و ینذرونکم لقاء یومکم هذا. به هر حال منظور تعبیر کشف غطا است. طبع این عالم این است که عالمی است مستور. البته در این عالم هم ممکن است برای بعضی از اولیاء خدا پرده برداشته شود. در این‌جا حضرت سجاد(ع) از خدا می‌خواهند که من را از کسانی قرار ده که پرده از جلوی چشم‌شان برداشته شده است.

وانجلت ظلمه الریب عن عقائدهم وضمائرهم.

همه ما کم و بیش مبتلا به شک‌ها و شبهه‌هایی در زندگی‌مان شد‌ه‌ایم یا می‌شویم. وقت‌هایی هم که خیال می‌کنیم شک و شبهه‌ای نداریم، اگر شبهه‌ای محکم مطرح شود خیلی هم قرص نیستیم. خوشبختانه همه شبهه‌ها به گوش همه نمی‌رسد وگرنه خیلی‌ها دچار لغزش می‌شدند. حضرت هم می‌فرماید: من را از کسانی قرار ده که مبتلا به شک و شبهه نمی‌شوند. ظلمت ریب و شبهه از دل‌ها و عقایدشان برداشته شده است.

وانتفت مخالجه الشک عن قلوبهم وسرائرهم؛

پرده از جلوی چشم‌های‌شان برداشته شده و معرفت‌شان کامل‌تر شده است. ریب و شک از قلب و عقایدشان منتفی شده و اعتقادات‌شان به یقین رسیده است. این‌ها همه مربوط به معرفت است.

شرح صدر

وانشرحت بتحقیق المعرفه صدورهم.

باز یکی از تعبیرات قرآنی این است که؛ فمن یردا... ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کانما یصعد فی السماء. دو حالت را برای انسان مجسم می‌کند؛ گاهی شرح صدر دارد و گاهی ضیق صدر. یعنی گاهی سینه‌اش باز است و گاهی گرفته. این یک حالت احساسی و خاص است. گاهی انسان یک حالت انبساطی پیدا می‌کند. دلش می‌خواهد هر چه بیش‌تر فکر یا کار کند، اظهار محبت کند یا عبادت کند و گاهی آنچنان گرفته می‌شود که گویا می‌خواهد خفه شود. فشار در خودش احساس می‌کند. شرح صدر، خودش نه علم است و نه معرفت. نه معرفت است و نه محبت، اما حالتی است که از جفت شدن معرفت و محبت، برای انسان پیدا می‌شود که احساس می‌کند دلش باز است. از حالات خودش لذت می‌برد. یا اوقاتش زود تلخ نمی‌شود. انسان احساس می‌کند که دلش برای پذیرش و تسلیم امر خدا و خضوع در مقابل عظمت الهی آماده است. یک وقت هم انسان، اسم عبادت و نماز و دعا و العیاذ با... گاهی اسم خدا را هم می‌شنود ناراحت می‌شود. و اذا ذکر ا... وحده اشمازت قلوب الذین لا یومنون بالآخره؛ آن‌هایی که ایمان به آخرت‌شان ضعیف است یکی از آثارش این است که اسم خدا را نمی‌خواهند بشنوند. این همان ضیق صدر است. حضرت در این‌جا می‌گویند: خدایا مرا از کسانی قرار ده که دل و سینه‌شان باز شده و شرح صدر دارند، نه چون کسانی که گرفتار ضیق هستند و آمادگی برای شنیدن معارف و عمل کردن به دستورات خدا و تقرب به خدا ندارند. علتش را هم می‌فرمایند چیست، وانشرحت بتحقیق المعرفه صدورهم؛

کسانی هستند که تو معرفت را در دل آن‌ها تحقق بخشیده‌ای که به واسطه این معرفت سینه‌شان باز شده است.

همت بلند دار...

وعلت لسبق السعاده` فی الزهاده` هممهم.

ما معمولا اگر همت بلندی داشته باشیم، همت‌مان متوجه مقامات دنیوی است. آن‌هایی که چیزهای بزرگ‌تر می‌خواهند همت‌شان بالاتر است. در امور معنوی هم عینا همین طور است. بعضی‌ها همین که برود بهشت و از آتش جهنم نجات پیدا کند برایش بس است. بعضی‌ها خیلی بیش‌تر می‌خواهند، به یکی دو تا قصر و یکی دو تا همسر بهشتی قانع نیستند. همت‌شان بالاتر است. یکی از بزرگان این حدیث را نقل می‌کرد که در بهشت کسانی هستند که آن‌چنان از مشاهده‌ جلوه‌های الهی مدهوش می‌شوند که سال‌ها در این حال می‌مانند به طوری که حوری‌هایی که همسرشان هستند پیش خدا شکایت می‌کنند که خدایا، تو ما را برای این‌ها آفریدی که از ما لذت ببرند اما به ما اعتنایی نمی‌کنند. آن‌ها چیز دیگری درک کرده‌اند که این لذت‌ها نزد آن ارزشی ندارد. در این دنیا هم که هستند، هر چه بیش‌تر می‌خواهند کارهایی انجام دهند که آن‌ها را به مقامات عالی معنوی برساند. شرطش این است که دلبستگی به لذت‌های دنیا نداشته باشند. در بعضی از خطبه‌های نهج البلاغه نقل شده: حضرت علی(ع) وقتی می‌ایستاد خطبه بخواند، پیشانی‌اش مثل زانوی شتر پینه بسته بود، یک پارچه پشمینه درشتی روی دوشش افتاده بود، شمشیر در دستش و کفشش از لیف خرما بود. امیر چندین کشور عالم!

ابن عباس نقل می‌کند: علی(ع) در خیمه جنگ نشسته‌ بود. دیدم دارد کفشش را وصله می‌کند. گفتم: آقا، حالا چه وقت وصله زدن کفش است، مگر یک کفش چقدر می‌ارزد؟ فرمود: به خدا قسم ارزش این کفش پیش من از حکومت و سلطنت بیش‌تر است، مگر این‌که حقی را احیا کند، یا از ظالمی بگیرد و به مظلومی بدهد. این‌ها کسانی هستند که همت‌شان خیلی بلند است اما در زهد ورزیدن، وعلت لسبق السعاده` فی الزهاده` هممهم؛ به خاطر آن سعادتی که خدا نصیب‌شان کرده، همت‌های آن‌ها بلند است، برای زهد ورزیدن، نه برای جمع مال و مقامات دنیایی.

وعذب فی معین المعامله شربهم، وطاب فی مجلس الانس سرهم.

این فراز حاصل معرفت و محبت است. می‌گوید این‌ها مجلس انسی با خدا دارند که در آن‌جا خدا به آن‌ها شرابی می‌نوشاند که آن شراب، شراب انس است. این شرابی که می‌نوشند بسیار خوش طعم و گوارا است.

الهام یاد او

الهی ما الذ خواطر الالهام بذکرک علی القلوب.

تعبیر ما الذ، یعنی حضرت سجاد(ع) لذتی را درک کرده که خودش تعجب می‌کند. آن لذت چیست؟ می‌گوید: آن وقتی که تو، یاد خودت را به دل من الهام می‌کنی، خاطره‌ای برای من پدید می‌آید که این لذیذترین خواطر است. تصور کنید که عاشق دلباخته‌ای نسبت به محبوبی علاقه شدیدی دارد. دائما هم در فکر و یادش است. اتفاقا گرفتاری برایش پیش می‌آید و برای لحظه‌ای غافل می‌شود. در آن حال محبوبش با اشاره‌ای یا با وسیله‌ای او را متوجه می‌کند که از من غافل نشو! من این‌جا هستم. محبوب، محب را به یاد خودش بیندازد. آن وقتی که تو یاد خودت را به من الهام می‌کنی چقدر لذت دارد.

سیر با قدم توهم

وما احلی المسیر الیک بالاوهام فی مسالک الغیوب،

این‌طور که نقل می‌کنند آن‌هایی که خدا بهشان عنایتی کرده، گاهی بر اثر استغراق در عبادت و تمرکز و توجه به ساحت قدس الهی، حالت‌هایی برای‌شان پیدا می‌شود که گویا لحظه‌ای محبوب را می‌بینند. به حضرت موسی(ع) که درخواست دیدن و رویت خدا را کرد خطاب شد: لن ترانی و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا، تجلی الهی موجب این شد کوه از هم بپاشد، و موسی بیهوش روی زمین افتاد. حالا شاید این رویت ذات هم نبود، تجلی ربه؛ جلوه‌ای از خود را ظاهر کرد و موسی طاقت نیاورد. به هر حال اولیاء خدا گاهی مراتبی از این جلوه‌ها برای‌شان پیدا می‌شود و لحظه‌ای غرق در لذت و سرور می‌شوند و همه چیز را فراموش می‌کنند. ولی خب، لحظه کوتاهی است. آن‌هایی که شکرگزارند و قدر این نعمت‌های خدا را می‌دانند، سعی می‌کنند سایه‌ای از آن حال را برای خودشان حفظ کنند. برای تقریب به ذهن، کم نیستند کسانی که آرزو دارند یک بار در عمرشان از نزدیک مقام معظم رهبری را زیارت کنند. خب وقتی دیدند و لذتی برای‌شان پیدا شد، بعد چه؟ مدام می‌خواهند این خاطره را در ذهن حفظ کنند. آن لحظه چقدر شیرین است! وقتی چشمم به جمال آقا افتاد... این دیگر دیدن نیست. آن لحظه، یک لحظه بود و تمام شد، اما خاطره‌اش، همین طور برای‌شان لذت‌بخش است و هر چه بیش‌تر به آن توجه داشته باشند هم زنده می‌ماند و هم دائما این لذت ادامه پیدا می‌کند. می‌توانیم بگوییم این یک صورت وهمی است از آن رویت، که خود آن رویت نیست. حضرت سجاد(ع) می‌فرماید: خدایا، چقدر شیرین است قدم برداشتن در راهی که انسان با قدم‌های توهم، در مسیر قرب تو حرکت کند؛ یعنی در لحظه‌ای یک چیزی برای‌شان ظاهر شده، به دنبال آن برای بقای آن حالت، توهمی از آن را دارد که لحظه به لحظه این توهم را ادامه می‌دهد. این در واقع سیر با قدم توهم است. اگر یک حال کشف و شهود آنی برایش پیدا شود سعی می‌کنند آن را با خیال و توهم ادامه دهند و بالاخره همین توهم و ادامه دادن این حالت، باعث می‌شود که روح‌شان آماده شود تا برای بار دیگر از تجلیات بیش‌تری استفاده کنند؛ یعنی این قدردانی از آن حالت است. اکثر کسانی که حرکت می‌کنند در واقع با قدم توهم حرکت می‌کنند. حتی گاهی خیال می‌کنند شهود برای‌شان پیدا شده، ولی همان هم توهم شهود بوده است. این است که حتی با قدم توهم، در این راه قدم برداشتن بسیار لذت‌بخش است و همان هم باید خدا توفیقش را بدهد، رزقنا ا... و ایاکم انشاءا....   منبع



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( شنبه 87/2/7 :: ساعت 12:19 صبح )
»» معرفت حقیقی خدای متعال چیست؟ (3)

در سخنرانی آیت‌ا... مصباح یزدی مطرح شد
معرفت حقیقی خدای متعال چیست؟ (3)

اشاره: آن چه پیش رو دارید گزیده‌ای از سخنان آیت ا... مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 24/11/86 بیان شده است.

در آغاز مناجات عارفین که موضوع بحث جلسات گذشته بود، جملاتی به این مضمون ذکر شده که انسان نمی‌تواند خدا را آن گونه که باید و شاید بشناسد، و راه شناختن خدا اقرار به این است که توانایی شناختن او را ندارد. به این مناسبت بحثی را مطرح کردیم که خلاصه آن پاسخ به چند سؤال در زمینه‌ی معرفت خدا است.

امکان معرفت خدا

سؤال اول این است که آیا اصلا می‌توان خدا را شناخت؟ بعضی افراط و تفریط‌ها در پاسخ به این سؤال پیش آمده که نتایج نامطلوبی بر آن‌ها مترتب می‌شود - و چه بسا خود گویندگان هم به آن نتایج توجه ندارند.- بزرگانی گفته‌اند که اصلا خدا را نمی‌توان شناخت و ما باید فقط تعابیری را مثل هو الله الخالق الباری المصور را که در قرآن و روایات آمده، به کار ببریم. اما معنای این الفاظ چیزی نیست که ما می‌فهمیم؛ نمی‌دانیم یعنی چه و تعبدا آن‌ها را می‌گوییم. حتی بعضی تصریح کرده‌اند که مثلا ما وقتی می‌گوییم «خدا عالم است» معنی «عالم» را هم نمی‌دانیم و حداکثر می‌فهمیم که جاهل نیست یا وقتی می‌گوییم «خدا قادر است» یعنی عاجز نیست. از همه‌ این الفاظ معانی سلبی‌ مراد است و همه صفات ثبوتی به صفات سلبی بر می‌گردد؛ «عالم» یعنی «لیس بجاهل»؛ «قادر» یعنی «لیس بعاجز»؛ خدا موجود است یعنی «لیس بمعدوم». کسانی که چنین گفته‌اند بیش‌تر به روایاتی تمسک جسته‌اند که در آن‌ها از معصومین(ع) نقل شده است که تفکر در ذات الهی نکنید و فقط به آنچه ما گفتیم اکتفا کنید.

در این‌جا این بحث طلبگی مطرح است که وقتی شما می‌گویید «عالم» یعنی «لیس بجاهل»، و جهل را از خدا نفی می‌کنید، آیا معنی جهل را می‌دانید یا چیزی را از خدا نفی می‌کنید که معنای آن را نمی‌دانید؟ اگر چنین است، لازمه‌اش قبول تناقض و پذیرفتن این مطلب است که تفاوتی نمی‌کند که بگوییم خدا واحد است یا اثنین یا ثلاث؛ چون معنای هیچ یک از آن‌ها را نمی‌دانیم. بنابراین وقتی «عالم» را به «لیس بجاهل» معنی می‌کنید، می‌دانید «جهل» یعنی چه. آیا معنی جهل غیر از «نادانی» و «عدم العلم» است؟ نادانی مفهوم مرکبی است از «نا» و «دانایی». «جاهل» یعنی کسی که «علم» ندارد. پس می‌دانیم «دانایی» یعنی چه که جهل را به نفی دانایی معنا می‌کنیم. پس نفی جهل در واقع، نفی النفی است و شما هنگامی‌معنی جهل را می‌فهمید که قبلا معنای علم را فهمیده باشید.

این یک گرایش تفریطی در باب معرفت خدا است که قایلان آن تصور کرده‌اند وقتی گفتیم: «عالم» یعنی «لیس بجاهل» مشکل حل می‌شود و لازم نیست معنی عالم بودن را بدانیم ومتوجه نبوده‌اند که ما زمانی می‌توانیم بگوییم «عالم « یعنی «لیس بجاهل» که بفهمیم «جهل» یعنی چه، و معنای «جهل» را هنگامی‌می‌فهمیم که بدانیم «علم» یعنی چه.

به هر حال، همه ما خدا را تا حدودی می‌شناسیم و بر اساس همین شناخت می‌دانیم خدا کسی است که عالم را خلق کرده، رحیم، مهربان و آمرزنده است. بنابراین پاسخ این سوال که آیا می‌توان خدا را شناخت، این است که فی الجمله، آری. چون لازمه این ادعا که مطلقا نمی‌توان خدا را شناخت، این است که به دنبال شناختن دین هم نرویم، چون دین را خدایی فرستاده، که او را نمی‌شناسیم.

سوال دوم این است که تا چه اندازه می‌توان خدا را شناخت؟ در بسیاری از آیات و روایات صریحا بیان شده که کنه خدا را نمی‌توان شناخت. ابتدای همین مناجات هم می‌خوانیم: الهی قصرت الالسن عن بلوغ ثنائک، کما یلیق بجلالک، وعجزت العقول عن ادراک کنه جمالک؛ زبان‌ها نمی‌توانند آن گونه که لایق توست ثناگوی تو باشند و عقل‌ها نمی‌توانند کنه جمال تو را بشناسند. اما مسلم است که فی الجمله، «معرفت به وجه» نسبت به خدا امکان دارد؛ هر چند کنه خدا را نمی‌توان شناخت.

حد معرفت خدا

حال بحث در این است که «کنه خدا را نمی‌توان شناخت» یعنی چه؟ بعضی گفته‌اند: یعنی نمی‌توان ذات خدا را شناخت، اما شناختن صفات خدا امکان‌پذیر است. اما هم چنان که ملاحظه می‌فرمایید در همین مناجات امام(ع) می‌فرماید: عجزت العقول عن ادراک کنه جمالک. «جمال» از صفات است. بنابراین نه تنها کنه ذات را، بلکه کنه صفات را هم نمی‌توانیم درک نمی‌کنیم. در تبیین این مطلب بزرگان توضیحاتی فرموده‌اند، که اجمالا به آن‌ها اشاره می‌کنیم.

گفتیم شناخت دو نوع است: شناخت حصولی و شناخت حضوری؛ یا به به تعبیر دیگر شناخت ذهنی و شناخت قلبی. شناخت حصولی یا ذهنی شناختی است که بادقت در آن متوجه می‌شویم در واقع ترکیبی از یک سلسله مفاهیم است. وقتی می‌گوییم خدا کسی است که عالم را خلق کرده، در این گزاره چند مفهوم وجود دارد: «کس»، «عالم»، «خلق»؛ و از مجموع این مفاهیم این جمله ساخته شده، که یک مفهوم کلی است. در علم اصول هم گفته‌اند محمولات مفاهیمی کلی هستند. بنابراین گزاره‌ی: «خدا کسی است که ...»، یک مفهوم کلی است و ما این مفهوم را شناخته‌ایم، نه خود خدا را. البته این مفهوم کلی فقط یک مصداق دارد. این علم حصولی است و علم حصولی هیچ گاه ما را به ذات معلوم نمی‌رساند؛ بلکه همیشه مفهوم یا صورتی است که در ذهن ترسیم می‌شود.

به همین مناسبت آن حدیث امام صادق(ع) را نقل کردیم که فرمودند: ان معرفه عین الشاهد قبل صفته و معرفه صفه الغائب قبل عینه؛ اگر کسی حضور داشته باشد این «عین الشاهد» است که ما ابتدا حضورا خود او را می‌شناسیم و بعد صفاتش را؛ معرفه عین الشاهد قبل صفته. اما اگر خود او حاضر نیست، ابتدا صفتش را می‌شناسیم و بعد خودش را؛ و معرفه صفه الغائب قبل عینه. به مناسبت نقل این روایت عرض کردیم که معرفت ما گاهی حضوری و گاهی حصولی است و در ادامه، این سؤال رامطرح کردیم که آیا معرفت حصولی به کنه چیزی تعلق می‌گیرد؟ در پاسخ به این سؤال بزرگان حکما فرموده‌اند علم حصولی در صورتی می‌تواند به کنه چیزی تعلق بگیرد که آن چیز ماهیتی داشته و مرکب از جنس و فصل باشد و ما به وسیله‌ی شناختن جنس و فصل، کنه آن چیز را بشناسیم؛ یعنی معرفت از راه حد تام، در اصطلاح منطق - که هر چند از معرفت به حد ناقص یا از راه رسم، اقوی است، اما در واقع همه این‌ها مفاهیم است- بنابراین چون خدا اصلا ماهیت و جنس و فصل ندارد، از این جهت علم حصولی به کنه خدا تعلق نمی‌گیرد. این عقیده متکلمین عمیقی مثل خواجه‌ طوسی، و حکمایی مثل ابن سینا و ملاصدراست، که با علم حصولی، معرفت به کنه خدا حاصل نمی‌شود. کسانی هم که معتقدند اصلا نمی‌توان خدا را شناخت، به طریق اولی معرفت به کنه خدا را رد می‌کنند؛ بنابراین هیچ کس در عالم اسلام نمی‌گوید با علم حصولی می‌توان کنه خدا را شناخت. اما با علم حضوری چطور؟

در جلسه گذشته توضیح دادیم که اتباع مشائین، مثل ابن سینا و حتی خواجه‌ طوسی، معتقد بودند که علم حضوری فقط یک مصداق دارد، که علم به نفس است. اما در نتیجه تحقیقات حکمای بعدی - به خصوص تا زمان مرحوم ملاصدرا - این نتیجه حاصل شد که حداقل دو نوع علم حضوری دیگر امکان دارد: - بعضی‌ از حکما هم سه نوع قائلند - علم حضوری فاعل به فعلی که ایجاد می‌کند؛ مثل همه حالات درونی انسان از قبیل ترس، محبت، نفرت، گرسنگی، تشنگی. ما این احساسات را از راه مفهوم نمی‌شناسیم، بلکه خود آن‌ها را می‌یابیم. هر یک از این احساسات حالت نفسانی یا فعلی است که از نفس صادر می‌شود و ما آن‌ها را با علم حضوری می‌یابیم. این حالات همان است که بعضی‌ به آن تجربه‌ درونی، یادرمنطق وجدانیات می‌گویند.

بنابراین یک نوع از علم حضوری، علم علت به معلولی است که ایجاد می‌کند. قسم سوم علم حضوری علم معلول به علتش است؛ البته بعد از این‌که ثابت شود که معلول وجود مستقل از علت ندارد. این بابی است برای فهمیدن بسیاری از معارف اسلام و اهل‌بیت(ع) که تا آن زمان درست تفسیر نمی‌شد. برای تقریب به ذهن گفتیم ما معتقدیم برای همه انسان‌ها در عالم میثاق و در شناخت فطری نسبت به خدا حاصل شده و وقتی دست‌مان از همه جا قطع می‌شود، در باطن خود ارتباطی با خدا را می‌یابیم. این نوعی علم حضوری است که معلول به علت دارد.

بنابراین سه قسم علم حضوری امکان دارد: علم شی‌ء به نفس خودش، علم علت به معلول، و علم معلول به علت. بعد از این تقسیم این سؤال مطرح شد که اگر مخلوقات می‌توانند علم حضوری به خالق خود پیدا کنند، آیا این، علم به کنه و معرفت به ذات است؟ در پاسخ به این سؤال عرض کردیم که خدا موجود بسیطی است که همه‌ صفاتش عین ذات‌ اوست. بر خلاف ما که خودمان یک چیز هستیم، حیات‌مان چیز دیگر، علم‌مان چیز دیگر و قدرت‌مان چیز دیگری، ولی خداوند حیاتش عین ذات او است، همچنان که علمش هم عین ذاتش است و هیچ‌گونه کثرتی درباره‌ او معنا ندارد. همه‌ متکلمین، فلاسفه، حکما و عرفا قبول دارند که ذات خدا بسیط است و هیچ کثرتی ندارد؛ با این حال کسانی می‌گویند با این که صفات خداوند عین ذات او است، فقط صفاتش را می‌توان شناخت، نه ذاتش را؛ البته نه شناخت حصولی؛ چون شناخت حصولی - هم چنان که قبلا گفتیم- درباره‌ چیزهایی امکان دارد که ماهیت و جنس و فصل داشته باشند؛ در حالی که صفات خداوند هم مثل ذات او ماهیت و جنس و فصل ندارد و تعریف به حد برای آن‌ها امکان ندارد و به همین دلیل نمی‌شود کنه آن‌ها را شناخت.

حال که پذیرفتیم علم معلول به علت به صورت حضوری ممکن است؛ علم حضوری ما نسبت به خدا به چه چیزی تعلق می‌گیرد؟ به ذات خدا یا به چیز دیگری؟ بعضی تصریح کرده‌اند که این علم حضوری به ذات خدا تعلق می‌گیرد. در مقابل، بعضی دیگر از بزرگان فرموده‌اند: مقام ذات الهی فوق آن است که ما حتی بتوانیم اسمی بر آن بگذاریم یا حتی اشاره‌ای عقلی به آن داشته باشیم. مقام ذات الهی مقام غیب‌الغیوب است که «لا اسم له و لا رسم» و غیر از خود خدا، هیچ کس دسترسی به ندارد.

معرفت فلسفی و عرفانی

این سوال مطرح می‌شود که طبق مبنای صدرالمتالهین و بعضی دیگر از حکما مثل حضرت امام(ره) و علامه طباطبایی(قدس‌سره) پذیرفتیم که معلول به علت حضورا علم دارد. در این مورد هم علت ذات الهی است؛ پس علم حضوری به خدا ممکن است. هم چنین گفتیم خدا یک موجود بسیط است که ذات او عین صفاتش است، و اگر علم حضوری به او تعلق گیرد به ذات او تعلق گرفته و نمی‌توانیم بگوییم نسبت به صفاتش بدون ذات علم حضوری داریم؛ برای این که حضور نزد موجودی با تمام وجود او است. پس اگر ما نسبت به صفات موجود بسیطی مثل خداوند علم حضوری پیدا کنیم، چون صفات او عین ذات است، به ذات او هم حضورا علم پیدا کرده‌ایم. پس این که بعضی از بزرگان می‌فرمایند علم به ذات خداوند نه حضورا و نه حصولا برای هیچ کس در عالم امکان ندارد به چه معنا است؟

در جلسه‌ قبل، به این مطلب اشاره‌ شد که این فرموده بعضی بزرگان طبق یک اصطلاح و مبنای خاص است که طبق آن معنای «ذات» غیر از ذات در اصطلاح فلسفی است. «ذات» در فلسفه به همین معنی است که در مورد خداوند اثبات می‌کنیم که عین صفات است و هیچ کثرتی در آن نیست. اما در اصطلاح عرفا برای وجود خدا مراتبی تصور می‌شود: مرتبه‌ غیب‌الغیوب، مرتبه‌ احدیت، مرتبه‌ واحدیت، مرتبه اسماء و صفات و الی آخر. عالی‌ترین این مراتب مرتبه‌ای است که غیر از خود خدا کسی به آن علم ندارد و آن مرتبه غیب الغیوب است. اما در مورد مراتب دیگر کما بیش هر فردی بر حسب مراتب معرفتش می‌تواند به صفات الهی علم حضوری پیدا کند، البته نه بالکنه، بلکه بوجه.

پس این دوقول بر اساس دو مشرب عرفانی و فلسفی است. در مشرب عرفانی برای وجود خدا مراتب قائل می‌شویم؛ اما در هر مشرب فلسفی گفته می‌شود همه این مراتب مفاهیم ذهنی است و وجود خدا در خارج مرتبه و کثرتی ندارد و بسیط من جمیع الجهات است. پس طبق اصطلاح معقول، علم حضوری به ذات الهی که عین صفات او است، فی الجمله برای مخلوق امکان دارد.

مراتب معرفت

حال سؤالی که دراین جا مطرح می‌شود این است که آیا علم حضوری انبیاء و اولیاء و سایر مخلوقات همه مثل هم و در یک سطح است؟ در پاسخ این سوال هم گفتیم که علم حضوری هم مراتبی دارد. برای تقریب به ذهن دیدن‌هایی که با چشم حاصل می‌شود را فرض کنید. آیا همه کسانی که یک جسم را می‌بینند، درکشان از آن یک گونه است؟ یکی چشمش قوی است، دیگری چشمش کم سو است؛ یکی از نزدیک می‌بیند، دیگری از دور می‌بیند. همه‌ می‌بینند؛ اما دیدن با چشم سالم و از نزدیک یک نوع دیدن است، دیدن از دور و با فاصله‌ زیاد هم دیدن نوع دیگری است؛ اما کم‌رنگ‌تر از آن. به همین صورت، علم حضوری هم که به خدا تعلق می‌گیرد، به حسب مراتب معرفت هر موجود متفاوت است؛ حتی ممکن است کسی قائل شود که حیوانات و حتی جمادات هم علم حضوری به خدا دارند. هم چنان که در قرآن گفته شده: ان من الحجاره... لما یهبط من خشیه الله سنگی که از کوه می‌افتد، از خوف خدا است که هبوط می‌کند و یا کل قد علم صلاته و تسبیحه؛ همه موجودات خدا را تسبیح می‌کنند؛ هر چند در آیه دیگری می‌فرماید: و لکن لا تفقهون تسبیحهم؛ شما تسبیح آن‌ها را نمی‌فهمید. این که هر موجودی تسبیح خد را می‌گوید یعنی خدا را درک می‌کند؛ تا زمانی که درک نکند، چه چیزی را تسبیح می‌گوید؟ می‌دانیم که درک بسیاری از موجوات درک عقلی نیست، بلکه یک نوع درک حضوری است؛ اما این درک، با درک اولیاء خدا که از همه موجودات به خدا نزدیک‌تر است، در حدی که می‌گوید: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا، این دو درک بایکدیگر خیلی تفاوت دارد؛ هر چند هر دو علم حضوری است؛ اما این کجا و آن کجا.

اگر ثابت شود که علم حضوری به ذات خدا برای مخلوق ممکن است، معنایش این نیست که هر کس نسبت به خدا علم حضوری پیدا کرد به مقام پیغمبر و علی(ع) رسیده است. اگر کسی بگوید بین جایگاه ما با مقامی‌که امیرالمومنین(ع) و وجود پیغمبر اکرم(ص) به آن رسیدند، هزاران سال نوری فاصله است، گزاف نیست. ما نه تنها ذات خدا را نمی‌شناسیم، کنه صفات خدا را هم نمی‌دانیم، بلکه کنه صفات علی(ع) را هم نمی‌توانیم درک کنیم.

اثبات علم حضوری نسبت به خدا به این معنا نیست که همان علمی که خدا به خودش دارد، ما داشته باشیم. لازمه آن علم احاط است و هیچ موجودی نمی‌تواند احاطه‌ بر ذات الهی پیدا کند. رابطه معرفت ما نسبت به ذات الهی - از باب تشبیه - در حد ارتباط و تماس نوک یک مداد تیز با کره‌ا‌ی به عظمت زمین است. نوک تیز مداد چه مقدار از سطح کره را درک می‌کند؟ هر چند نوک مداد روی کره حضور دارد. البته خدا جزء ندارد؛ حضور نزد خدا هم به معنی حضور نزد جزیی از خدا نیست؛ این فقط یک تشبیه است، برای این‌که بفهمیم حضوری که ما از خدا درک می‌کنیم به حدی ضعیف است که نسبتش از لحاظ کمی چنین نسبتی است.

به هر حال این ادعا با بسیاری از روایات، موافق است که انسان می‌تواند علم حضوری به ذات الهی - که عین صفات است - پیدا کند، اما نه علم احاطی، بلکه علمی به اندازه‌ی مرتبه وجودی خودش؛ اما این معرفت، بالکنه نیست؛ بلکه بین این معرفت و معرفت بالکنه بی‌نهایت فاصله است؛ چون معرفت بالکنه - که خدا نسبت به خودش دارد- علم نامتناهی است و ما هر اندازه علم به خدا پیدا کنیم حتی اگر حضوری باشد، هنوز علمی محدود و به اندازه‌ی ظرفیت وجود خود ما است و بین متناهی و نامتناهی هیچ نسبتی نیست. بنابراین تصور نشود کسی که علم حضوری به خدا پیدا می‌کند وصول پیدا کرده و تفاوتی بین مقام او و خدا نیست. این حرف‌های بچه‌گانه‌ی شیطانی است. وصولی که برای یک انسان عادی ممکن است چنین وصولی و در چنین مرتبه‌ ضعیفی است و با علم ذات خدا، بلکه با علم اولیائش این مقدار فاصله دارد.

حاصل بحث درباره‌ معرفت خدا این شد که معرفت بالکنه نسبت به خدا، آنگونه که خداوند نسبت به خودش دارد؛ اعم از معرفت حصولی بالکنه و معرفت حضوری بالکنه مطلقا محال است. اما معرفت به ذات الهی به اندازه‌ی ظرفیت و میزان معرفت هر موجودی ممکن است و ظاهر بسیاری از آیات و روایات همین است. این فرمایش امام صادق(ع) که معرفه عین الشاهد قبل صفته ظاهرا هیچ تفسیر دیگری ندارد؛ یعنی «معرفه ذات الشاهد»؛ مخصوصا با توجه به این نکته که ذات الهی در واقع و خارج تباین و تغایری با صفات او ندارد، و فقط بر حسب تحلیل‌های ذهنی است که برای هر یک از صفات مفاهیمی جدا و برای مفهوم ذات مفهوم دیگری تصور می‌کنیم. این تغایر فقط در مفاهیم است.  منبع



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » حق جو ( شنبه 87/1/3 :: ساعت 8:0 صبح )
<   <<   31   32   33   34   35   >>   >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

علامه مصباح یزدی
ریشه تمام انحرافات از صدر اسلام تاکنون دلبستگی به دنیا است
علامه مصباح یزدی در دیدار جمعی از دانشجویان؛
فیلم دیده نشدهی عیادت عمار از عمار
برخی بستگان امام(ره) مانند 1400 سال قبل رفوزه شدند
آیت الله مصباح یزدی در مهدیه مشهد
آیت الله مصباح یزدی
زمینه ترقی و سقوط آدمی
علامه مصباح
آیت الله مصباح یزدی
باید خود را برای شبهات جدید فلسفی آماده کنیم
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 7
>> بازدید دیروز: 13
>> مجموع بازدیدها: 335743
» درباره من

طریق
حق جو
در این وبلاگ گزیده ای از نظرات آیت الله مصباح یزدی به صورت لینک منعکس می گردد.

» پیوندهای روزانه

پایگاه اطلاع رسانی آثار علامه مصباح یزدی [4]
فهرست کتب علامه مصباح یزدی [152]
[آرشیو(2)]

» فهرست موضوعی یادداشت ها
صمیمیت؛ محور ارتباط مؤمنین بارش رحمت در سایه محبت دو مؤمن .
» آرشیو مطالب
سال 85
بحث مشروعیت و مقبولیت
در باب ولایت فقیه
دوستان واقعی اهل بیت
محاسبه نفس
نگاه مؤمن به دنیا
نشانه هاى ایمان
دین و جهل دینی
ثمرات استقامت
شرط نجات بخش
خوف و رجا
شادی
دام های شیطان
چند کاستی اخلاقی
پاداشهایی بزرگ
شیعه از منظر امام صادق
گناه مغفور و نیکی مقبول
تبلیغات
سخنرانیها
مطالب متنوع
سال 87
سال 88
سال 89
بهار 90
تابستان 90
پاییز 90
زمستان 90
بهار 91
تابستان 91
پاییز 91
زمستان 91
بهار 92
تابستان 92
پاییز 92
زمستان 92
بهار 93
تابستان 93
پاییز 93
زمستان 93

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان





» طراح قالب
 – جنبش وبلاگی حامیان جبهه پایداری